Luminosity From Extreme

بار دیگر شهری که دوست میداشتم.

آدمها نه در شهرشان, بلکه با شهرشان زندگی میکنند, بزرگ میشوند, حل میشوند در معلق ِ زندگیشان. درختهایش و خیابانهایش می‌شود فیدبک مصوری از تمام آنچه در آن شهر گذرانده اند. بعد شهرها میشوند جزئی از وجودشان. آدمها نثرشان ,حتی لحنشان شهر به شهر تغییر میکند. صورتشان رنگ میگیرد بعد از مستمر ِ زندگی در جایی.

حالا حکایت ماست و این در سفر بودگیهای ابدی. این که در این مارکوپولو وار ِ زندگیمان دفتر خاطرات مصوری ساخته ایم از تمام این سالها. حالا تجریش برایم همانقدر بار دار, قصه دارد که خیابان کرتنر ِ وین. همانقدر خودم را وام گرفته بودم از خیابانهای تهران, که اینجا . که وقتی سُر میخورم در شهر,  زیر چراغانیهای کریسمس , چیزی اینجا است که آشناست , چیزی که نگاهم میکند, مرا و تمام زندگی ِ این سالهایم را.   

+ FarNice ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۸
comment نظرات ()