Luminosity From Extreme

هنر ٬ دنيا ٬ پنجره !‌

چه خبراست اين روزها ؟!‌ روز جهانی خاطره و اين حرفاست احتمالا !‌ اين افکار نوستالژيک دست از سر من بر نمی دارند ( و ظاهرا فقط درد من نيست ) ... 

در فکر کلاسهای تاتر هستم که وقتی ۱۶ ساله بودم شرکت می کردم ...آن روزها هنر برايم بسيار مهم بود !‌مهم تر از آنی که فکرش را بکنيد ... در واقع دنيا برايم مهم بود !‌فکر می کردم اگر از دنيا نگويم و نخوانم و ندانم چيزی از آن کم می شود ... در واقع از خودم کم می شد که من همان دنيا بودم و دنيايم همان شهرم و مدرسه ام و پشت بام خانه مان که برايم غار تنهايی بی نظيری بود ...

هنر برايم شايد مهم ترين وسيله ارتباط دنيای درونم  و دنيای بيرونم بود ... کلاسهای تاتر آن زمان ناشناخته عجيبی بود که بايد کشفش می کردم ... استادمان و بچه های کلاس هر کدام از عجيبترين آدمهايی بودند که می شناختم و همين باعث مرموز شدن هر چه بيشتر کلاس می شد ... علاقه ام و مطالعاتم کم کم به جريان سينما و تاتر ايران بيشتر شد و هنوز تاتر ايران را که به بچه پر استعداد يتيمی می ماند بسيار دوست دارم ...

از هنر ايران مثل همه چيزهايی که برايم مهم بودند و فکر می کردم بايد نگهشان دارم ... نا اميدم ... انگار به بيراهه می رويم گاهی ... انگار گميم ٬کم رنگيم ... از تاتر ايران از وقتی اينجا هستم خبر ندارم ... از سينمايش نيز نا اميد ... سينمای جهان هم که مثل هميشه است ٬ وسيع و پر تنوع ... مثل هميشه فيلمهايی می بينی که که چند ساعت بعد فراموشت می شود ٬‌يا فيلمهايی که انگار در گلوی آدمی گير می کنند و هضمش طول می کشد و می رود جايی پس مغزت می نشيند ...  تاتر اينجا را دوست ندارم ... هر چند گاهی نمايشنامه ها خيلی قوی هستند ولی آدمهايش سرد و بی روحند ... حسی که از در و ديوار صحنه می ريزد قديمی است ٬‌مثل ساختمان هايش ... حتی بهترين نمايشنامه ها حس چهار سوی کوچک و تاتر شهر دوست داشتنی  نمی شوند ...

دستهايم برای نگه داشتن دنيا کوچک است . آن زمان که کوچک تر بود فکر می کردم می توانم دنيا را نگه دارم ... ولی اکنون ايستاده ام و نگاه می کنم که همه دستانی هم که بالا بودند ٬ لرزانند و منتظر ... همه به هم نگاه می کنند و همچنان مردد ...

+ FarNice ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٧
comment نظرات ()