Luminosity From Extreme

ایمیل کذایی

صبح ها به هوای همان ایمیل کذایی بیدار می‌شوم. هر روز؛ و هنوز نیامده. انقدر منتظرش ماندم که دیگر کاری جز انتظار نمی‌شناسم. انگار انتظار جزئی از وجودم شده است.انگار هر روز یک کار مهم دارم و آن هم منتظر بودن است. روزهایم پُرند. سرم شلوغ است، منتظرم.

صبح ها پر انرژی‌ام. انرژی‌ام از تصویر همان لحظه ای می آید که ایمیل کذایی را در میل‌باکسم میبینم. مدتهاست کامپیوترم را خاموش نکرده‌ام که زمان چک کردن ایمیلهایم را به حداقل برسانم. بعد مینشینم به انتظار. روی همین کاناپه چهار خانه‌مان. همه‌ی صفحه ها را هزاران بار ریفرش میکنم و همه چیز را می‌خوانم. نه حوصله نوشتن دارم نه جواب دادن. چون منتظرم. حتی بین لحظه هایی که آب جوش میاید تا سریعترین قهوه‌ی ممکن را درست کنم هم زل میزنم به صفحه‌ی مانیتورم. عصرها همه‌ی انرژی‌ام تمام می‌شود، یادم می‌افتد باید غذا بخورم، دوش بگیرم، کمی زندگی کنم تا فردا زودتر بیاید. فردا باز می‌نشینم منتظر. روز اول فکر می‌کردم همین روزها قضیه تمام می‌شود و می‌توانم مثل همیشه زندگی کنم، از آن روز مدتها میگذرد و همه‌ی زندگی در وقفه‌ی عجیبی فرو رفته است. همه چیز را متوقف کرده‌ام تا روزی که آن ایمیل برسد. حالا تنها چیزی که از زندگی می‌شناسم همین است که صبح جی‌میلم را باز کنم و زل بزنم به صفحه‌اش. و این داستان هر روز تکرار می‌شود. هر روز.

و من اصلن شوخی نمی‌کنم.

+ FarNice ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٦
comment نظرات ()