Luminosity From Extreme

پیچ اتوبان مدرس

ساعت ١٢ شب است. تازه غروب شده است. صندلی روی چمنها لق میزند و من پاهایم را رویش جمع کرده‌ام و آسمان را نگاه میکنم. افق هنوز روشن است. فکر می‌کنم به دوازده سال پیش همین موقع‌ها، فکر می‌کنم به آن لحظه کذایی که مینی‌بوس مدرسه از پیچ اتوبان مدرس می‌گذشت و ما همه جوگیر و خوشحال از انتخابات و ستادی که در مدرسه راه انداخته بودیم، در مینی‌بوس جیغ می‌زدیم. آن صحنه را در افقی که هیچگاه تاریک نمی‌شود برای خودم پخش می‌کنم. مینی‌بوس پیچ اتوبان را می‌پیچد، نگاهم روی درختهای جهان‌کودک حرکت می‌کند، حتی کاملن یادم است که آسمان پر بود از ابرهای پنبه ای فشرده. همان لحظه بود، همان جا بود که تصمیمی را برای تمام زندگی‌ام گرفتم که خیلی هم دوامی نداشت. اما باعثش همه‌ی خالی بودن آن زمانهایم بود که پر می‌شد با چیزهایی که دوست داشتنی بودند. نمی‌دانم بعدش پر شدم یا خالی بودم برای چیزهای جدیدتری . مثل این سرزمین، که تابستانش خالی است از ظلمات شب. که بعد از دوازده سال یاد آن دخترک پانزده ساله بیافتم که در پیچ اتوبان مدرس تصمیم گرفته بود هیچ‌گاه سرزمینش را ترک نکند. بعد لبخند کجی به آسمان بزنم و پاهایم را در بغلم بیشتر فشار دهم. ساعت ٣ شده است. خورشید دوباره دارد طلوع می‌کند.

+ FarNice ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٢
comment نظرات ()