Luminosity From Extreme

اینجا کجاست ...

صدای آن دخترکی که تنها با دوربینش روی پشت بام ایستاده را شنیده اید ؟ همان که صدایش با غم شروع میشود و بغضش در جمله هایش میشکند ؟ همان که بر بام شهر من ایستاده و صدای آدمهایی را پس ِصدای لرزان خودش ضبط میکند که خدا را فریاد می زنند ؟

من فیلم کشتارها را کامل نمیبینم. من طاقت دیدن مرگ آدمها را در سرزمینم ندارم. ولی صدای لرزان دخترکی که شهرش برایش عزیز و بیگانه شده را نمیتوانم از سرم بیرون کنم. صدایی که از سر تساصل و نا امیدی بود. صدایی که از شهری بلند میشد که بیمارستانهایش خائنند و تنها مامن زخم خوردگانش سفارت خانه هاست. 

من عکس خونهایی که بر زمین ریخته را نمی توانم از سرم بیرون کنم. صدای فریاد مردم سرزمینم را. تمام تصاویر کابوس مانند را.

کابوس واقعیت هر لحظه مثل پتک بر سرم فرود می آید. اخبار سیاهند. سیاه ِ سیاه. بغضم را دیگر فرو نمی خورم...

لطف کن و کابوس نبین! واقعیت از آن بدتر است....

 

+ FarNice ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()