Luminosity From Extreme

دلتنگی

چقدر چشم‌هام را ببندم
و حضور دست‌هات را

بر تنم نقاشی کنم؟
می‌ترسم آقای من!
می‌ترسم دست‌هام
از دلتنگيت بميرد.

چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.


حالا تو خوابی
و حسرت سير نگاه کردنت
در دلم بيدار شده.
می‌دانی هميشه اينجور
خوابت می‌کنم
که بنشينم نگاه کنم
تو را سير.

وقتی به تو فکر می‌کنم
سال من نو می‌شود
توپ در می‌کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می‌زند
برای خنده‌هات.

ببين!
دلتنگيت را ببين
توی بغلم!
...
باهاش چکار کنم؟

عباس معروفی

...

 

گفتم : دلم تنگ است

گفت : می دانم

گفتم: جايت خاليست

گفت: می آيم

گفتم: می آيی ؟!‌

گفت :گمانم

و من با گمان زنده ام و گمان مرا باد برده است سر درختان جنگل

در تاريکی ٫ رها کرده است

و من سردم است و دستان خدا را کم دارم

به اش ميگويم که کمکم کند و انگار نمی شنود

انگار که هيچ کس نمی بيند ...

و گمان مرا حتی خودش هم باور نمی کند

که سر درختان جنگل است

و جنگل اينجا پر از حيوان و حشره است

و من گمانم را بر نمی دارم که می ترسم

باور نکنيد ! که هميشه فانی است ...

اما من دلم تنگ است٬‌يک ذره است ...

+ FarNice ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٩
comment نظرات ()