Luminosity From Extreme

 

بعضی وقتها آنها را در شهرهای آمریکایی ِ قبل از جنگ تصور میکنم. پدربزرگ را در شلوار شش جیب و زیر پیراهنی شق و رق. کلاه لبه داری را به پشت سرش تکیه داده است و سیگاری را به دخترک حراف باهوشی تعارف میکند که رژلب قرمز پررنگی زده ، موهایش را بلوند کرده و پاهای زیبایی دارد، انقدر که مثلن میتواند مدل جوراب در یک فروشگاه محلی باشد.

پدربزرگ برایش از شهرهای بزرگ میگوید. از اتوبانهای بی سر و ته. از فرار حتمی‌اش از شهر خالی و خاکی‌شان. جایی که بزرگترین هدف آدمها مدیریت ِیک بانک است و تفریحشان خوردن بستنی-گلاسه و جشنهای بعدازظهر یکشنبه‌ها. جایی که ترس و کمبود تخیل رویاهایت را در نطفه خفه میکند. که میدانی ، از همان روزی که متولد شدی، کجا قرار است به خاک سپرده شوی و حتی چه کسی در گورستان روی تو خاک خواهد ریخت. پدربزرگ تایید میکند که یک چنین پایانی نخواهد داشت. او در سرش رویاها و نقشه‌های فراوانی دارد. او حتمن مادربزرگ را هم با دغدغه های فکری‌اش تحت تاثیر قرار میدهد. دغدغه های مشابهی که سالها پیش اجداد او را از آن سر آتلانتیک و از قاره‌ای دیگر به اینجا آورده است.

آنها دقیقن قبل از بمباران پرل‌هاربر فرار میکنند و پدربزرگ به ارتش ملحق می‌شود. از اینجا به بعد داستان در ذهنم به سرعت جلو میرود. مثل فیلمهای قدیمی که صفحه های تقویم دیواری به وسیله دستی نامرئی یکی پس از دیگری کنده می‌شوند...

 

-رویاهایی از پدرم . باراک اوباما . ترجمه تقریبن آزاد از خودم.

+ FarNice ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩
comment نظرات ()