Luminosity From Extreme

 

فکر می‌کنم آدمها ، همان موقعی که دستشان را در هوا تاب می‌دهند و کلماتی را با تاب ِ دستشان در هوا پخش می‌کنند که بدرقه‌ات می‌کند تا دورشوی ،یا همان موقع که شانه‌هایت جا گرفته‌اند در آغوشی که کلمات را از بالای سرت یا زیر چانه‌ات روانه‌ات میکند؛ همان موقع است که گاهی به‌جای " مواظب خودت باش" ِ آخر باید بگویند : برو، مواظبت هستم. باید با همان تاب دستشان یا تاب ِکلمه‌ها بگویند: میدانم نیستی، رفتی. جای خالیت را نشان ِ خودت دهند با نگاهشان که بدانی، بفهمی بی‌اثر نیستی، هوایت را دارند، حواسشان هست به نبودنت، رفتنت. مواظبت هستند. مواظب هوایت.

اصلن باید گاهی بتوانم آخرین نگاهم را از لای در بی‌اندازم تو و تابشان دهم که : من رفتم، مواظبم باش.

+ FarNice ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
comment نظرات ()