Luminosity From Extreme

گر بدين سان زيست بايد...

وقتی بچه بوديم با دوستانم قراری گذاشتيم ... قراری که آن روزها برايمان مهم بود و به گونه ای در گوشه ذهنمان رخنه و جا خوش کرده بود که می دانم هيچ کداممان يادمان نرفته ...

با هم قرار گذاشته بوديم که در روزمرگی زندگی غرق نشويم ... سعی کنيم آدمهای معمولی نباشيم  که اين آدمهای خاص هستند که دنيا را می سازند ... قرار گذاشته بوديم که يک بعدی نباشيم و نمانيم و اين قرارداد را ناگفته همه مان امضا کرديم ...

از آن سالها خيلی می گذرد ... همه در سر تا سر دنيا پخش شده ايم ... حتی نمی دانم که بعضی هاشان در آن ينگه دنيا چه می کنند ولی می دانم که همه تا جايی که بتوانيم سر قرارمان می مانيم ...

ابعادی که در خودم قوی می بينم بسيار با هم در تضادند ! کنار آمدن دو ( يا بيشتر ) شخصيت متفاوت که همه خود منند . کنار آوردن اين تضادها در کنار يکديگر راه رفتن بر لبه تيغ است ... گاهی !‌

تا جايی که از دوستانم خبر دارم آنها نيز ابعادشان با هم بسيار در تضاد است . شايد اين خاصيت قول و قرار ماست ... شايد بايد جايی در گذشته ها دنبال نوع قراردادمان بگرديم که چه بسته بوديم با يکديگر ...

گاهی نحوه برخورد آدمها از بيرون با اين قرارداد ناگفته بسيار برايم جالب است ... گاهی فکر ميکنم زندگی کردن با آدمها خيلی سخت تر از چيزی است که به نظر می رسد ... و شايد همان که تنها در مرکز شهر راه بروی و جايی بين موزه ها زير درختان بنشينی و تاريخ فلسفه بخوانی تا غروب شود ٬ خيلی بهتر است ! دلم برای هم قرارداديهايم که در اين سيارک با طوفانی پراکنده شده اند بسيار تنگ است ...

« وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد. 
-... اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب خورشيد را تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده... »

+ FarNice ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
comment نظرات ()