Luminosity From Extreme

اينجا سکوت است٬ خيلی !‌

طبقه چهارم هستم ٬ روبرويم فقط پنجره است ... از سقف تا زمين ... نوک درختان را می بينم ... با باد تکان می خورند ... پس بيرون بايد سرد باشد .. من گرمم است ... موهايم باز است چون . صدا از کسی در نمی آيد ٬ هر از گاهی صدای تايپ يا ماوس يا صدای صندلی ها ... خوابم گرفته ...

روبرويم يک جغد بزرگ است !‌ دمش را می بينم ... نمی توانم بفهمم ربط اين جغد به اينجا چه می تواند باشد ... هميشه اينجاست ... روز اول با خودش چه فکر کرده که آمده ؟!‌  ... با خودم ميگويم می مانم تا شب ... چه سکوت بی قواره ای اينجاست ... يعنی تا شب تحملش را دارم ؟!‌  خيلی هم برايم فرق نمی کند ...کاری ندارم ...  آمدنا به ماهی ام غذا دادم ؟؟؟

اين پنجره ها ٬ تعدادشان هم کم نيست ٬ ولی باز نمی شوند که !‌ دلم از بادهای بيرون می خواهد ... کاش موهايم را بسته بودم ... پريشب بود که هی معلق بوديم در هوا ...‌آن موقع هم موهايم باز بود ... وقتی صاف می شدم می ريخت جلوی چشمهايم و هيچ کجا را نمی ديدم ... تا می زدمشان کنار باز معلق می شدم ... اين موهايم هم مکافاتی است هميشه ... هميشه هر چه برايت مهم است مکافات است ...

نمی دانم هوا سنگين است اينجا يا سکوتش ؟!‌ شايد هم من !‌  موهايم را با دست بالای سرم نگه می دارم .. آن هم سنگين است ٬ دستم خسته می شود ...  آن شب که معلق بودم ... تصوير يکی از ساختمانهای قديمی پهن اينجا را می ديدم ٬‌بر عکس ... از آنجا هم حتما تصوير دختری بوده با موهای باز .. بر عکس ! که پاهايش را روی هوا تاب ميداده ... اينجا همه چيز خيلی سنگين است ... تا شب دوام نمی آورم حتما ...

يک نفر از پشت سرم رد شد ... چقدر سرد بود ... تا رد شد سردم شد ٬ خيلی ... می توانم برای تنوع بروم طبقه سوم . از آنجا مقدار بيشتری از درختان ديده می شود ٬ و بعد باز طبقه ام را عوض کنم تا شب شود ... هر کسی که رد می شود ٬ باد می آيد ... شايد اين منم که سر راه اينها که می نشينم سرما می آيد ... فکر کنم چون حوصله شان را ندارم ... خيلی ساکتند خب !‌  بايد ببينم تا کی می توانم بمانم ... فقط يادم نيست آمدنا به ماهی ام غذا دادم ؟؟!؟!

+ FarNice ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٤
comment نظرات ()