Luminosity From Extreme

چه لذتی دارد وقتی ...

چه لذتی می دهد بين همه مجبوريتها يا ممنوعيتها کاری را که دوست داری انجام دهی ٬ بی عذاب وجدان !‌

مثل وقتی که توی شهرک دم گرفته دريا بيشه در شمال ٬‌ وقتی يکدور دور شهرک را زدی پياده و خيس عرق شدی٬ وقتی آب استخر شيطنت وار وسوسه ات می کند ٬ دور از تمام جيغ و ويغها با لباس بپری در آب سرد و لذت دنيا را ببری ... خيلی هم برايت مهم نباشد که شايد لباسهايت در اين هوا تا روز آخر هم خشک نشوند !‌

يا مثل اينکه پيوسته در راه خانه و کتابخانه باشی برای امتحان دوشنبه ... و شب ۴ ساعت بخوابی و جلوی خودت را از باز کردن ياهو مسنجر و اورکات و مايسپيس و ايميلها و وبلاگها و بی بی سی و گويا بگيری چند روز ... هنوز دو فصل مانده باشد ... آفتاب از پنجره پشتت را گرم کند و پلکهايت سنگين شود ... يکدفعه همه چيز را ببندی بگذاری کنار ٬ کتاب « فريدون سه پسر داشت » عباس معروفی را باز کنی آنلاين و شروع کنی به خواندن ! بی عذاب وجدان !

+ FarNice ; ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٥
comment نظرات ()