Luminosity From Extreme

قبله ام يک گل سرخ ...

۱. يکشنبه عصر که می شود ٬ کليسای مرکز شهر پر می شود از کسانی که برای دعا کردن آمده اند ... ديگر صدای چليک چليک دوربينهای عکاسی نمی آيد و همه ساکتند و دعا خوان ...

۲. دلم که گرفته باشد ٬ می روم بينشان ... شمع روشن می کنم و گاهی چشمانم را می بندم ... گاهی فراموش می کنم از اينها نيستم ... آنها نيز برايشان مهم نيست .. آخر دعا صميمانه دست می دهند ....

۳. امروز شنبه است و بارانی ... حسی قلبم را فشار می دهد ... چه فرقی می کند مذهبت چه باشد تا آخر دعا با تو دست بدهند ؟!‌ قلبم درد می کند ... کاش می توانستم داد بزنم ... ياد فيلم « از کرخه تا راين» افتادم ...يکدفعه !‌

۴. با وجود يک صليب و يک قرآن با هم در گردنم از تمام اين چيزها نا اميدم ... صدايم به جايی نمی رسد ... قلبم را دارند فشار می دهند ... چه فرقی می کرد اگر اسمم ماريان بود مثلا ؟!‌  باز هم همان بودم .... با همان نگاه و همان صدا و همان آدمی که قبلا بودم...  تو را به خدا بگوييد مگر فرقی هم می کند ؟‌!  با هر اسم و هر دين و هر نژادی باز هم همان بودم که هستم ... همين قلب را داشتم و همين آرزوها را !‌ همين حرفها را می زدم باز ... کاش می توانستم داد بزنم ... گلويم را کسی فشار می دهد...

+ FarNice ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٦
comment نظرات ()