Luminosity From Extreme

Luminosity From Extreme ...

 

يک چيزی در دور دست می بينم ... يک روشنايی مات ... مثل کورسو ی يک چراغ ٬ يک چيز گنگ ... چشمهايم را چند بار محکم می بندم و باز می کنم ... يک چيزی است شايد مثل سراب ... يک روشنايی گنگ در بی نهايت ...

سعی می کنم بهش فکر نکنم ... سعی می کنم نبينمش ... ولی مگر ميشود ؟ حتی با چشمان بسته هم ديده می شود ٬ انگار که ته مغزم رسوب کرده و جا خوش کرده ... در تمام وجودم . اصلا حسش می کنم ... سو سو می زند ... مثل ستاره ها ...

حتی گاهی مرا ياد يک لک سفيد ته يک ليوان قهوه غليظ می اندازد... يا ياد اولين چراغها در تاريکی شب از شيشه هواپيما ... ياد خود زندگی ...

سرم دارد سنگين می شود ... هنوز سو سو می زند ... شايد تا ابد... حداقل تا وقتی من زنده ام ٬ اين روشنايی را می بينم ولی در دور دست ... يک روشنايی گنگ در بی نهايت ...

+ FarNice ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٥
comment نظرات ()