Luminosity From Extreme

خوبم !‌ فقط خسته ام !‌

۱. از خستگی روی پاهايم بند نيستم ... دو - سه روز است که رسما خودم برای خودم دانشگاه را تعطيل کرده ام و به مناسبت گرم شدن دوباره هوا ٬ جشن گرفته ام ... در پارک نقاشی می کنم و کتاب می خوانم ... قدم می زنم و در کنار همه اينها فکر می کنم ... همچنان منتظرم و همچنان به سير اتفاقات پشت سر هم زندگيم فکر می کنم ... و می دانم که همه اينها بهانه اند ... از قديم و نديم گفته اند ملالی نيست جز دوری شما !!!

۲. وقتی داشتم در اورکات سوالی را جواب می دادم که ۵ چيزی که بدون آن نمی توانيد زندگی کنيد نام ببريد ... خيلی بدون فکر جواب دادم ... از آن به بعد هر چه فکر می کنم که غير از اينها چه چيزهايی می توانند برايم مهم باشند باز هم به همين جواب می رسم :‌ کامپيوتر و اينترنت ٬ موسيقی ٬ او (!)‌ ٬ آزادی ٬ آموزش(يکجورايی يادگيری يعنی) و لوازم آرايش !!!  ( می دانم ۶ تاست ولی هيچ کدام را نمی توانم حذف کنم )

۳. خيلی خسته ام !‌ انقدر که نوشتنم نمی آيد ... اينها هم بهانه اند ... بهانه ای برای اينکه کم نياورده باشم ...

۴.مدتی است امواج زندگی را زير پاهايم حس نمی کنم ...  ولی کم کم وقتش است که دوباره شروع شود ... مثل هميشه منتظرم ... و چقدر از انتظار خسته ام ...

۵. هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم  شبيه نيمه سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگها ٬ ناپديد ماند ...

+ FarNice ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()