Luminosity From Extreme

يکی از همين شبها شايد ...

زانو زد ... دستانش را بالا برد ... صدای موسيقی بلند بود ... خيلی بلند ...

پرده را کنار زده بود و به آسمان خيره شده بود ... صدای زنگ مبايلش در صدای موسيقی گم شده بود ... ولی او می شنيد ٬ خودش را به نشنيدن می زد ... آ. بود ... حتما می خواست بگويد بياييد خانه من فيلم ببينيد!‌ سعی کرد نشنود و صدای موسيقی را فقط بشنود ... صدای زنگ مبايل قطع نمی شد !‌ عصبانی شده بود ... کاش می توانست مبايلش را خاموش کند ... آه اگر فقط می توانست ... اگر می توانست اين آهنگ لعنتی را گوش نکند ...

کسی در می زند ... گرهارد است !‌می گويد صدای موسيقی ات را کم کن ... درس دارم ... حتما ... ببخشيد ...

می آيد تو و فقط کمی کمش می کند ... به زور همسايه ها هم نمی شود اين را گوش نکند ... دوباره رويش را می کند به سمت تاريکی آسمان ... صدای زنگ مبايل بلند می شود ... گوشی را زير پتو قايم می کند ...

موسيقی هزاران بار اول و آخر می شود ... صدای در زدن می آيد ... اين بار کسی در ياهو مسنجر آنلاين شده ... دو دل است که ياهويش را ببندد يا نه ...صدای ياهو را قطع می کند ... موسيقی دوباره آمده اولش ... باز به آسمان خيره می شود ... با هر قسمت موسيقی انگار کسی گلويش را بيشتر فشار می دهد ... ياد آن شب می افتد ... آن شب به امشب فکر می کرد که اشکهايش می ريخت و امشب به آن شب ... 

صدای زنگ مبايل دوباره بلند می شود ... پدر و مادرشند ... بر می دارد ... همه چيز خوب است ... خيلی خوبم ... قطع می کند ... صدای موسيقی را دوباره بلند می کند ... چند ساعت گذشته ؟!‌ فقط می داند که خيلی خواب آلود است ... کامپيوتر را برميدارد و ايميلش را باز می کند ... و شروع می کند به نوشتن :‌ امشب باز آن آهنگ را گوش کردم ...

+ FarNice ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠
comment نظرات ()