Luminosity From Extreme

فقط دو روز ... مثل بقيه روزها !

آسانسور به طبقه آخر می رسد ... خسته و هلاک است ... تمام ۶ طبقه را در اين فکر بود که کف آسانسور ولو شود ... ولی می دانست که شايد نتواند از جايش بلند شود بعد بايد تا صبح بالا و پايين کند ... وای حتی نا نداشت به اين تصور خودش بخندد ... با هزار و يک کيسه و پلاستيک وارد راهرو می شود ... از اتاقشان صدای موسيقی غمگينی می آيد ... باز اين دختره خل شروع کرد ... می رود تو و  او را برای اينکه اين آهنگها را گوش می دهد ٬ دعوا می کند ... بهش ميگويد که وبلاگت را خواندم ... باز تنها ماندی و اين آهنگها را گوش کردی ؟!‌ ... آهنگ جوادی بزارم پس ؟‌ ... آره ...  چرا باز انقدر کيسه داری ؟‌... توی دلش از اين سوال مسخره لجش می گيرد ... خب هميشه همين هست ... الان فقط خسته ام ... چايی بزارم يا قهوه ؟!‌ فرق ندارد ... ليوان تميز نداريم فقط ... با همه خستگی که می خواست کف آسانسور تا صبح بالا و پايين کند ٬ دو تا ليوان ميشورد ... آن يکی هم تا کمر توی کامپيوتر است ... هر چيزی هم پيدا می کند توی وبلاگها که برايش جالب است برای او بلند می خواند ٬ ولی يکی درميان گوش می کند ... فکر کارهای فردا ... کارهايی که برايشان فعلا وقتی پيدا نمی شود ... مغزش چند قسمت شده ... در گذشته و حال و آينده همزمان می چرخد ... فکر زود بلند شدن فردا ٬ باز ٬ جلوتر از همه است ...

آسانسور به طبقه آخر می رسد ... خسته و هلاک است ... با هزار و يک کيسه و پلاستيک ... چايی بزارم يا قهوه می خوری ؟!‌ فرق نمی کند ... فقط ليوان تميز نداريم ... می شورم خودم ... امروز اون آهنگها رو گوش نکردم ... ايول ... چه عجب ...فردا چيکاره ای ؟!‌

فکر کارهای فردا ... کارهايی که هنوز وقتی برايش پيدا نشده ...  فقط فکرهای ديروز به امروز اضافه شده ... دارند روی هم انبار می شوند ... بايد فکری به حالشان کرد ... فردا حتما يک فکری به حالشان می کند ... فردا می تواند کمی بيشتر بخوابد ... اين فعلا از همه مهمتر است ...

+ FarNice ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۱
comment نظرات ()