Luminosity From Extreme

ّI Stopped !

چند روز است که ايست زده ام ! همه چيز برايم متوقف است انگار ! مثل اينکه زمان ایستاده باشد ! هيچ چيز جلو نمی رود ... دو - سه روز است که با هم هيچ فرقی ندارند ! هيچ موجی نمی آيد ... انقدر کرخت شده ام که به سختی از يک پوزيشن به پوزيشن بعدی می روم ... اين حالت کمی نگران کننده است ... اميدوارم آرامش قبل از طوفان باشد ! ترجيح می دهم همه چيز بهم بريزد و طوفانی باشد تا انقدر سکون !‌ نمی توانم ببينم روزها کاملا مثل هم هستند... ذهنم خاليست و ايستاده !‌ دقيقا مثل يک ساعت بزرگ که خوابيده باشد با آن همه وقت و هزينه ای که برای ساختن و خريدنش صرف شده !‌  از اينکه روزهايم مثل هم باشد ٬ بدون هيچ تغييری ٬‌هيچ اتفاقی ٬ هيچ کاری که کمی خوشحالم کند ... ناراضيم ... از اينکه فکرم را خالی کرده ام از هرچه بود و زده ام به در بی خيالی ٬ ناراضيم ! از اينکه سنگی شده ام و پوچ ... بايد کاری برايش بکنم ... همه چيز زيادی ساکن است !

+ FarNice ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٦
comment نظرات ()