Luminosity From Extreme

بعد از طوفان !

من در يک خيابان نه چندان بزرگ راه می روم ... اطرافم درختان بلند سبز تيره سر به فلک کشيده اند و در فلک برگهايشان در هم گره خورده است ... خيلی وقتی نيست هوا روشن شده ... ابرها گرفته و تيره اند ...

رعد و برق می آيد ... من در اين جاده بين درختان می دوم ... باران به سر و صورتم شلاق می زند ... احساس می کنم اين برقها مرا تعقيب می کنند ... جلوی پايم به زمين می خورند ... می دوم و انگار باز هم مرا تعقيب می کنند ... باران است يا تگرگ نمی دانم ٬ هر چه هست صورتم سرخ شده ... از مژه هايم آب می چکد ... ريملهايم صورتم را سياه کرده ... لبانم سفيد شده ... عين روح شده ام ... فقط می دوم ... صدای رعد خيلی بلند است .... مرا می ترساند ... از صدای زوزه آن گرگها اصلا نترسيدم  فقط نگاهشان کردم ... خيلی عميق ... ولی صدای رعد خيلی بلند است ...

...

مجسمه سفيد ماريا آرام ايستاده و نگاهم نمی کند ... از هر طرف که می چرخم نگاهم نمی کند ... سفيد است ... دستش روی قلبش است و آرام ايستاده ... انقدر سفيد و آرام است که چشمانم کم کم تار می شود ... خوابم می آيد ... اين چند روز اصلا نخوابيدم ... همه اش بارانی بود و طوفان ... همه اش سردم بود ... می دانم مجسمه ماريای مقدس هنوز نگاهم نمی کند ... برايش چيزی می نويسم ... آرام است ... بايد بخوابم ... بايد زودتر بخوابم ...

 

+ FarNice ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢۸
comment نظرات ()