Luminosity From Extreme

لبه تيغ !

 گاهی فکر می کنم کاملا عقلم رو از دست دادم ...
گاهی فکر می کنم که یک خود آزار بزرگم ... ولی یک چیزهایی دست خود آدم نیست ... یا حداقل نمی خواهیم که دست ما باشد ... در بین فایلهایم دو فولدر ممنوعه دارم ... که باز کردنشان را برای خودم ( نه بقیه ) ممنوع کرده بودم ... خیلی سخت است  چیزی را که از صبح تا شب جلوی چشمت است , ممنوع کنی ...

 
باز کردن یکی از این فولدرها امروز باعث شد که دیگر من من نباشم ... دوباره آسمان ابری شد ... قلبم سر نا سازگاری گذاشت و هوای اتاقم یکباره کم شد ... باز چیزی گلویم را فشار می دهد ... باز نفس کشیدن سخت شده... 


از انتظار کشیدن خسته ام ! از فایلهای ممنوعه ... دلم می خواهد کاری برایشان بکنم ... ولی می دانم که برای همین کار هم باید منتظر ماند ...  از این کامپیوتر عزیز لعنتی خسته ام ...


 صدای ناقوس کلیسا می آید ... امروز یکشنبه است ... ولی این هم چیزی نیست که بتواند هوای اتاق مرا برگرداند ... منگ و سنگینم ... صبح است ... هنوز خوابم می آید ... آسمان بیش از حد تصور گرفته است ... تنها چیزی که دلم می خواهد , خوابیدن روی چمنها زیر باران است ... در آنصورت کسی صورتم را نمی بیند ...

+ FarNice ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۳۱
comment نظرات ()