Luminosity From Extreme

دوباره ٬ کورسو

 

ساعت 3 نصفه شب است ... بیرون طوفان عجیبی می آید ... کاملا یک شب تابستانی تمام عیار است ... پنجره باز است و باد خنکی درون اتاق پیچیده , هوا شرجی شرجی است ... لپ تاپم را از روی پایم بر می دارم ... پاهایم داغ شده ... خسته ام ولی بالاخره کارم را تمام کردم ... به دور و برم که نگاه می کنم مطمئن می شوم که هیچ کس نمی تواند مثل من هنگام کارهای مهم یا درس خواندن انقدر اتاقش را کثیف کند ... لیوانهای چای و قهوه ردیف شده اند ... خسته ام ... ولی هیچ کدام از اینها مهم نیست ...

بادی که به صورتم می خورد , هوای شرجی و حال و هوای تابستان , لیوانهای قهوه و کاغذهایی که سر تا سر اتاق پراکنده اند , هیچ کدام مهم نیستند ... امشب نوری در دور دست می بینم ... همان روشنایی در بینهایت را ...همانی که مدتها بود نمی دیدم ....

همه جا سکوت است ... فقط صدای طنین باد در بین درختان می آید ... به سکوت گوش می دهم ... سکوت هم برای خودش نوایی دارد ... فقط من هستم و سکوت و کورسوی روشنایی , البته هنوز در بینهایت ...

 

لبخند بی رمقی بر لبانم است ... خودم را در آینه نگاه نمی کنم ولی می دانم که هست ... بیش از حد خسته ام ... ولی این هم مهم نیست ... مهم کورسویی است که تمام نگرانیم از دوباره خاموش شدنش است ... ساعت 3 نصفه شب است و من رو به بیهوشیم ... نمی توانم بخوابم ... باید فکری بکنم ... برای خاموش نشدنش... می توانم تصور کنم صورت خودم را در خواب , با یک لبخند بی رمق ...

 

+ FarNice ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢
comment نظرات ()