Luminosity From Extreme

اين پست به سختی پابليش شده!

1. این پرشین بلاگ با ای پی و سرور من پدر کشتگی عجیبی پیدا کرده یا هم جناب سرور با ایشان دعوایشان شده نمی دانم! خلاصه از توی غار تنهاییم هیچ صفحه ای که اسمی از این آقای پرشین باشد باز نمی کند ! مکافاتی شده ! با پروکسی و این داستانها وبلاگها را می خوانم اما از پابلیش مابلیش خبری نیست  به دلیل مشکلات فنی ! این است که 3 نصفه شب مینویسم , فردا صبح لپ تاپ عزیز را زیر بغل زده و از کتابخانه محترمه پست سند می کنم ! این چه وضعیتی است آخر ؟!؟!؟  از دار دنیا منم و ماهی جان و غار 20 متری تنهایی, یک کابل اینترنت و این کامپیوتر ... وقتی یک قسمتی اش می لنگد انگار که سقف غار پایین آمده یا یک جایی محبوسم , انگار که نور کم است ...

 

2. از آنجایی که تعداد کتابهای آن لاین خوانده نشده ام دارند زیادتر می شوند و اصولا جای همه چیز عوض شده , همانند یک انسان بسیار گرفتار و کتاب خوان ... کتابهای کاغذی را در بین راه , در مترو و وقتی خیلی جو زده می شوم حتی هنگام راه رفتن در خیابان می خوانم !!! همیشه به این جور آدمها می گفتم مگر مجبور است آخر ؟! امروز هم به خودم گفتم مگر مجبوری آخر ؟! ولی فعلا که از این حرکت خوشم آمده ! فعلا جای همه چیز عوض شده ! در خیابان کتاب می خوانم در کتابخانه پابلیش , در خانه کار !

 

3. همه اینها را می گویم که... فضای غارم سنگین شده ... هوایش گرفته است ... ماهی ام مثل خودم شده ... نگران و بی تاب غار خودش را دور می زند ... دهانش را روی سطح آب باز می کند و نا امیدانه می بندد ... از نگرانی و انتظار بی پایان خسته است ... دلش آبهای آزاد می خواهد شاید ... به اش قولش را داده ام ... تمام خطرهای احتمالیش را قبول دارد ... خودش انتخاب کرده ...  وقتی از بالا و پایین پریدنهای بی هدف خسته شد , نا امیدانه یک گوشه می ایستد و فکر می کند ... این بار دهانش را نگران باز و بسته می کند ... هر دو نگران یکدیگر را نگاه می کنیم و منتظر می مانیم ... هیچ چیز نمی تواند از شدتش کم کند ... می دانم !

 

4. همه اینها را نوشتم ولی تا فردا صبح برای پابلیشش باید صبر کنم ! چقدر همه جا تاریک است این جوری !

 

+ FarNice ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳
comment نظرات ()