Luminosity From Extreme

Ave Maria Protect Me

هنوز سر در گمم ... گاهی نمی دونم تمام اتفاقهايی که اين مدت افتاده واقعی بوده يا نه ... هنوز معلقم ٬ مثل يک خواب ...

اصلا همه چيز از آن خواب شروع شد ... خواب آن فرشته سفيد ... ترسيده بودم ٬نفسم بند آمده بود ... ولی انگار از جايی آمده بود که می شناختمش ... هنوز زبری دستکش سفيدش را در دستم حس می کنم ...

دلم يک جای سر بسته کوچک می خواهد ٬‌ بشينم ... فکر کنم ... از وقتی آن خواب را ديدم همه چيز عوض شده ... اتفاقات عجيب غريب از آسمان می افتند و باز به آسمان می روند . و من می مانم و ناباوری ...من می مانم و اتاق کوچکم و يک عالمه فکر...

گاهی سرم سنگين می شود و احساس می کنم مغزم قدرت فکر کردن را از دست داده ٬ دلم برای فرشته ام تنگ شده ...

هنوز نمی دانم در سرم چه می گذرد ... ولی نوشتن را برای آرامش افکارم لازم دارم ...

دستانم يخ کرده ولی اتاقم سرد نيست ... منگ و خواب آلودم ... صدای موسيقی کم کم در گوشم کمرنگ می شود :

Ave Maria Pardon me...

Ave Maria Protect me ...

+ FarNice ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٥
comment نظرات ()