Luminosity From Extreme

توهم زا که نزده ام تا بحال٬ ولی توهم زده ام!

يک حس گنگ دارم ... يکجور خلسه انگار ... احساس می کنم خيلی وقت است از شب گذشته ... حس نيمه شب را دارم ولی ساعت هنوز ۱۲ هم نشده ...

روی کمرم نشسته ام و به بالشتهايم تکيه داده ام ... تایپ می کنم ولی انگار دستانم به کيبورد چسبيده و خودم دارم از تخت جدا می شوم ... يکجوری معلق مثل خلاء ... ولی همچنان دستانم به کی برد ... فاصله ام لحظه لحظه از مانيتور بيشتر می شود ... دور است ولی هنوز هم می توانم بخوانم ... هنوز دستانم به کيبورد چسبيده است .

چراغهای اتاق سو سو می زنند ... هر از گاهی انگار يکدفعه سرجايم می افتم  ولی باز اوج می گيرم ... گاهی هم احساس می کنم همه حرکات حتی حرکات خودم کند شده ... سعی ميکنم دستانم را سريعتر حرکت دهم ... ولی نمی شود ... ميترسم اگر حرف بزنم هم صدايم کند باشد ٬ مثل مواقعی که در خواب کسی حرف می زند . برايم مهم نيست که امشب شب تعطيل است. برايم مهم نيست که نگران چيزی بودم ... برايم مهم نيست که زود است برای خوابيدن ... خسته ام !

 

+ FarNice ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳
comment نظرات ()