Luminosity From Extreme

سرد بود ... هنوز هم هست...

در سنگين سياه بزرگ با صدای قژ قژ خاصی باز می شود ... تمام نيرويم را بکار می گيرم تا فقط به اندازه عبور خودم بازش کنم ... و وقتی رهايش می کنم با صدای بلندی بسته می شود ... نور و گرمای بيرون يکدفعه قطع می شود ...

فضای داخل خيلی غير طبيعی سرد است ... سقف بلندی که به سختی ديده می شود ٬ لوسترهای بلند آويزان و نقاشی های سمبليک روی ديوارها و پنجره ها و مجسمه ها ٬ همه همانطورند که بايد باشند ولی فضا سرد است ... خيلی ...

در بين نيمکتها راه می روم و آنجا را دور ميزنم ...صدای پايم می پيچد ... آن آرامشی که بايد وجود داشته باشد را اصلا نمی يابم .. حتی يکجورهايی معذبم ... انگار که همه دارند مرا نگاه می کنند که اصلا همه ای وجود ندارد ... بر خلاف انتظار خلوت است ... همه سردشان است .

هيچ گوشه ای برای ايستادن وجود ندارد که احساس امنيت کنم ... حتی نور هم غير طبيعی است ... هيچ چيزی برای آرامش وجود ندارد ... در گوشه ای ٬ کمتر از انگشتان دست چند شمع روشن است که برای خاموش نشدن تلاش می کنند ... در سرمای اينجا حضورشان کاملا بی معنی است ... در بالای سرشان متنی نوشته شده که تنها چيزيست که برايم خوشايند است و دلهره آور نيست ... انگار که فقط اين نوشته گرم است ... بازوهايم يخ زده ...

گردنم را تا جايی که ممکن است بالا می گيرم و به بالای در بزرگ نگاه می کنم ... همه چيز اينجا عجيب متروک می نمايد ... با تمام نيرويم بازش می کنم و خارج می شوم ... خيلی سنگين بود ...  نور آفتاب و فضای گرم بيرون يک لحظه چشمم را می زند ... انگار که سالها آنجا بودم ... برای اولين بار ذره ذره خوابيدن خورشيد را روی بازوهايم حس می کنم و با لذتی هضمش می کنم ...از ساختمان سياه سرد دور می شوم و فقط به متنی که آنجا ديده بودم در ذهنم نگاهکی می اندازم ...

هنوز هم وقتی از دور نوک برجکش را می بينم سردم می شود ... و يادم می آيد که آن در ٬  از تمام در های قديمی اين شهر سنگين تر بود ...

Herr,

diese Kerze, die ich hier anzünde, soll ein Licht sein durch das Du mir erleuchtest, in meinen Schwierigkeiten und meinen Entscheidungen.

Es soll ein Feuer sein, durch das Du in mir allen Stolz, allen Egoismus und alle Unreinheit verbrennst, durch das Du mein Herz erwärmst und mich lieben lehrst .

Herr,

ich kann nicht lange in deine Kirche weilen, Mit dem brennen lassen dieses Lichtes , soll ein Stück von mir selbst hier bleiben, das ich Dir schenken möchte.

Hilf mir, mein Gebet im Tun und im Leben dieses Tages fortzusetzen...

 

پ.ن : هر چه فکر می کنم ٬ تنها متن گرم در يک فضای سرد به همين صورت در خاطره هايم مانده و انگار اگر ترجمه اش کنم ٬ يخ می زند ...

+ FarNice ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٥
comment نظرات ()