Luminosity From Extreme

به بهانه باران ...

اينجا چند روز است بی وقفه باران می بارد ... چند روز است که باران تمام دلخوشيهای مرا گرفته ... اينجا وقتی باران می آيد ٬ نم می زند به ساختمانهای قديمی ٬ بويی مثل غم يا دلتنگی ازش بلند می شود ... عجيب دلت می گيرد ...

کسی می گفت اگر می خواهی روی اعصابت نرود ٬ بايد با طبيعت خودمانی تر رفتار کنی ... يقه بارانيت را بالا بکشی ٬ کلاهت را تا روی دماغت پايين ٬ راه بيفتی بروی در جنگل ... انگار که بروی از خودشان بشوی .... از خود طبيعت.

خيلی وقتها از خودشان شدن سخت تر از چيزی است که فکر می کنی ... که می فهميشان ولی آنها تو را نمی فهمند ... و نيستی ازشان ! با طبيعت شايد ... ولی با آدمها ... درست وقتی فکر می کنی که همه چيز حل است کافی است يک جمله ... فقط يک جمله کوتاه ٬ گنگ ... مثل يک کامنت ... همه افکارت را به هم می زند ... بی خيال از خودشان شدن می شوی و باز می روی در غار تنهاييت ...

امروز چند خار و خاشاک و سنگ از غارم ريخت روی سرم ... بوی نم باران همه جايش را گرفته بود و عجيب دلگير بود ... بايد بروم و سقفش را تعمير کنم ... شايد هم رفتم وسط جنگل ... به از خودشان شدن اين آدمها که اميدی نيست ...

+ FarNice ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٧
comment نظرات ()