Luminosity From Extreme

دو شهر پارالل

در ماشين را می بندد و به سمت خانه به راه می افتد. ساعت از ۱ شب گذشته ... بعد از شرکت رفته بود که بازی کند ... بازيش خيلی خوب است ... دور قبلی مسابقات فقط بد شانسی آورد ... بازيها يک حذفی بود ... فردای بازی همان حريف را با اختلاف زیاد شکست داده بود... فقط بد شانسی بود ... دور بعد می برد .. اگر روی مود باشد ... تازگيها اصلا روی مود نيست...

***

با خودش فکر می کند که الان آنجا ساعت چند است ؟! حساب می کند ... بايد به مغزش فشار بی آورد که امروز چند شنبه است ... چه اهميتی دارد برايش ؟ همه روزها مثل هم می گذرند ... با خودش فکر می کند که او حتما هنوز خانه نيامده ... از مترو پياده می شود ... هنوز دو ايستگاه بايد با ترموا برود ... "پياده می روم" ... در بين راه فکر می کند ... هميشه همين کار را می کند ... به اين که از اين مسير خاطره دارد ... خيلی ... از مسير خانه اش ... مسيری که هر شب از آن می گذرد .. يعنی می شود خيابانها را پاک کرد ؟! فکر می کند که او امشب بازيش را برده يا باخته ؟! و در دلش فقط آرزو می کند که ببرد ... اگر روی مود بوده باشد ... در خانه را که باز می کند کامپيوتر را روشن می کند ... ويندوز که بالا می آيد کفشهايش را در می آورد ...ساعت را حساب می کند ... صورتک ياهو مسنجر می خندد ...

***

در خانه را باز می کند ... همه خوابند . خسته است چوبهايش را با احتياط روی زمين می گذارد ...يک ليوان گرنتس با يخ شايد حالش را جا بياورد ... حوصله فکر کردن به چيزی را هم ندارد ... حوصله فکر کردن به خودش را هم ندارد ... بی حوصله می نشيند پای کامپيوتر ... فکر همه چيز در مغزش با هم دور می زنند ... برنامه های فردای شرکت ... بازی امروز ... حتی اينکه چه کسی ممکن است منتظرش باشد ...  لبخند صورتک ياهو مسنجر را نمی بيند ...تنها چيزی که می بيند خودش است که می نويسد : من بروم بخوابم ... خسته ام ...  

+ FarNice ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٥
comment نظرات ()