Luminosity From Extreme

يک صبح معمولی !

آفتاب مستقيم از پنجره روی صورتش افتاده و نمی گذارد بخوابد . چشمهايش را باز می کند ٬ يادش می افتد که ديشب هر چه تهران را می گرفت هيچ کس گوشی  را بر نمی داشت ... صدايش را چند بار صاف می کند و برای خودش بلند الو الو می کند ٫ انقدر که مطمئن شود صدايش خواب آلود نيست ... مبايلش را از بالای سرش بر می دارد و شماره می گيرد ... بوقها را می شمرد ...۱ ٬ ۲ ...۱۰ ...کسی بر نمی دارد ... نا اميدانه قطع می کند و از تخت پايين می آيد . ليوانهای شب قبل کثيفند ٬ نصف لباسها به مرور از توی کمد بيرون آمده اند و روی صندلی انبار شده اند . حوصله مرتب کردن يا چايی خوردن را ندارد. فکر می کند که چه بپوشد که در روز گرمش نشود و عصر به بعد سرد ... با خودش ناسزايی به هوای غير عادی شهر می دهد و برای خودش رنگ و وارنگ روی هم می پوشد ... باز يادش به بوقهای بی ثمر تلفن می افتد و در دلش چيزی چنگ می زند . اين دفعه بعد از هر بوق صفحه مبايل را هم نگاه می کند که شماره را درست گرفته باشد ... نا اميد تر از دفعه قبل ٬ قطع می کند .

کفشهايش را هم پوشيده  و بند کيفش بين بازوهايش ٬ روی تخت ولو شده است . به طور کاملا عصبی تمام صفحه های اينترنت اکسپلورر را ريفرش می کند ... پشت سر هم ... بوق ... بوق ... هيچ کس گوشی را بر نمی دارد ٬ هر چه شماره بلد است می گيرد ٬ دو صفر نود و هشت جلوی چشمانش کج و راست می شوند ٬ هر چه فکر می کند نمی تواند از خانه برود بيرون ٬حاضر است تمام قرار هايش را کنسل کند ولی به جای بوق يک صدای آشنا بشنود ...

حدودا  سه ساعت به همين صورت نشسته ٬ ديگر شماره نمی گيرد ... صفحه ها را پشت هم ريفرش می کند و ديگر نمی داند که بايد چه کار کند ٬ حالت تهوع دارد ٬ احساس می کند داغ شده و به هيچ چيز جز يک صدا نمی تواند فکر کند ... با خودش می گويد بار آخر است ٬ ولی در طول اين سه ساعت اين صدمين بار است که اين را می گويد ٬ بار آخر است وگرنه ... ؟!‌ وگرنه چه ؟! وگرنه يک بار ديگر هم امتحان می کند ! چاره ای ندارد ٬ حالت تهوع اش شديد شده و دستانش می لرزد ... با خودش می گويدکه اصلا ضعيف نيست و به ياد نمی آورد در طول مدت زندگی در خارج از کشور دلش شور زده باشد ... اين دفعه فرق می کند . خودش هم نمی داند چه فرقی . با خودش می گويد که از اين آدمهای عشق دلشوره نيست ٬ خودش هم می داند ... نمی داند چه مرگش شده ٬ سعی می کند خودش را راضی کند که فقط خل شده ! اين از هر اتفاقی بهتر است . دوباره گوشی را بر می دارد و شماره می گيرد ٬ يادش به يک شماره ديگر می افتد. از آن طرف خط فقط به اش ميگويند که تلفن خراب است و همه چيز امن و امان است ... به روی خودش نمی آورد که چقدر دلش شور می زده ٬ صدا می گويد نگران نباش . دستانش هنوز می لرزند ... تلفن را که قطع می کند با تمام وجود می زند زير گريه .

+ FarNice ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧
comment نظرات ()