Luminosity From Extreme

ٌWinner takes it all

تمام بدنم يخ کرد وقتی يه Lyric  رو خيلی اتفاقی ديدم ...

The winner takes it all 
 The loser has to fall
It's simple and it's plain

why should i complain !?!

واقعا جايی برای شکايت نيست ؟!‌ 

هوا ۲ روز است که بد ابريست ٬ جريان امواج زندگی را شديدا زير پاهايم حس می کنم ٬ چند وقت است .. مثل حس يک زلزله خفيف ... هميشه زلزله برايم دلهره دلچسبی داشته ... در صورتی که به بدترين اتفاقهای ممکن فکر نکنم ... تجربه حس لرزش زندگی و تکان خوردن هر چه که هست حتی به قيمت مرگ ... تجربه ايست که هميشه سر اينکه تکرارش را بخواهم يا نه با خودم درگير بودم ... و می دانم شايد هيچ وقت نخواهم فهميد که شايد خبيثانه بدم هم نيايد ...

همه چيز به طرز محسوسی دارند تغيير می کنند درست مثل آسمان اين دو روز ... همه چيز پشت سر هم به هم ربط پيدا ميکنند ... و من هنوز اتاقک کوچکم را نيافتم ٬ اتاقی که تمام افکارم را درش جا بگذارم ... گاهی حس ميکنم چقدر خسته ام . چقدر پراکنده ام !‌ مشخص است . نه ؟!

لرزش زمين زير پايم دارد شديد تر می شود ... مثل پيش لرزه ! و با دلهره هوس انگيزی منتظر هستم !‌  ولی اين هوای ابری اصلا شبيه زلزله نيست ... شايد هم هنوز تصميمم را نگرفته ام ... شايد ...

از وقتی اين شعر را ديدم ٬ آهنگش بدون وقفه دارد پخش می شود ...

Nothing more to say

No more Ace to play

آخر بازی بی برنده به چه درد می خورد ؟! 

واقعا جای شکايت نيست ؟! 

+ FarNice ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٧
comment نظرات ()