Luminosity From Extreme

کسی که مثل هيچکس نيست...

آدمی که رفت بالا ٬ به اين آسانی ها پايين نمی آيد ...

من که می دانستم کی را ميگويد . اصلن هميشه می دانم راجع به چی حرف می زند . نوشته هايش را که خواند گفت خوب است ٬ ولی جديد نيست ٬ تکرار مکررات است ... ولی نثرش قويست . حتمن همه هم همين را بهش گفتند که اين جوری  بالا بالا رفته ٬ به هيچ صراطی هم مستقيم نمی شود ...

راست می گفت ... خيلی چيزها را راست می گويد ٬ همه اش تجربه است٬ آدم زياد ديده توی زندگيش. بعضی موقع ها از سر کار که می آيد خانه می گويد از صبح يک ريز دارم حرف می زنم با آدمهای مختلف ٬ با من حرف نزنيد يک مدت ! دولت که عوض شد ٬ همه گفتند نمی سازد با دولت جديد ٬ ولی باز هم ماند. بين دو تا شغل مهم پاسش می دهند دائم ٬ دلش برا مردم می سوزد٬ خيلی.

انقدر دلش برای مردم سوخته٬ بالا بالا نشسته و گنده گنده گفته ٬ خانه که می آيد نمی تواند ببيند اشتباه می کند ٬ حالا هم نشسته جلوی من بد او را می گويد که رفته بالا ٬ پايين هم نمی آيد. راست که می گويد اما خودش هم گاهی اشتباه می کند٬ عوضش پوستش حسابی کلفت شده .

وقتی چشم انتظار بچه هايش می نشيند ٬ کسی نمی فهمد درد دلش را. من که می فهمم ؛ نه اظهار دل تنگی می کند نه خم به ابرويش می آورد ... از زنگ زدنهای وقت و بی وقتش بهشان می فهمم توی دلش چيست.

می خواهندش سر کار خيلی٬ از وزارتخانه که می آيد ٬ عصبانی است از دست مملکت؛ ميگويد بايد ببينيد سر بودجه مملکت دارد چه بلايی می آيد ... عوض اينکه بگذارد همين قسمتی که زير دستش است حيف و ميل شود ٬ يک جورايی پخش می کند بين کارمندها. برای همين است که می خواهندش . از آبدارچی تا رئيس... اما بعضی موقعها که نگاهش می کنی٬ ته چشمش نه مدير می بينی ٬ نه آن همه تجريه را! می شود يک دل با هزار اميد و آرزو برای بچه هايش. ته چشمانش انگار يک چيزی می لرزد هميشه ٬ مادر است خب ! هر کارش کنند٬ مادر است . آنوقت بچه هايش که ازش ايراد می گيرند ٬ کل می اندازد باهاشان. به اش می گويند رفته ای بالا٬ پايين هم نمی آيي. حالا خودش هم نشسته اينها را راجع به يکی ديگر می گويد. قبولش دارم اکثر اوقات. تجربه است بالاخره . نشسته حرف ميزند ٬ من هم ته چشمانش را نگاه می کنم ٬ می خوانم تا تهش را. می دانم راجع به چه حرف می زند٬ هميشه. خيلی چيزها ياد گرفته ام ازش٬ خيلی.

 

+ FarNice ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۳
comment نظرات ()