Luminosity From Extreme

پيشانی!

بعضی موقعها راه رفتن در کوچه پس کوچه های سنگ فرشی با ساختمانهای چهار٬ پنج طبقه قديمی٬ عالمی دارد ... وقتی آفتاب داغ پوست را می سوزاند و بين اين کوچه های تنگ باد خنک می زند روی پوست آدم و می رود لای موها و از گردن رد می شود و آن لحظه فقط  افکار آرامش بخش اند که می آيند در ذهن آدم می نشينند...

در يکی از همين کوچه پس کوچه ها داشت راه می رفت ... فکر می کرد و از اينکه باد موهايش را از روی گردنش کنار می زد احساس سبکی می کرد ... سنگ فرشها جلوی پايش بی نظم و با نظم راه می رفتند ٬ کفشها نيز همين طور... ولی يکی از اين کفشها روی سنگ فرشهای جلوی پايش ايستادند.  مردی با دستار مشکی و عبای هندی  ... سرش را که بالا آورد٬ هندی پيشانيش را خواند و خواند ! پيشانی هم برای خودش عالمی دارد ٬ هندی معتقد بود پيشانی به کف دست ربط دارد ... اگر می گفت به کف پا قبولش راحت تر بود ! کف دستش را که ديد با لهجه عجيب غريبش شروع کرد به ربط دادن پيشانی و کف دست !

خنده اش گرفته بود و با هندی شوخی می کرد ٬ هندی اصلن شوخی نداشت ! پيشانی او محل درآمد بود برايش ... اصلن چرا بايد پيشانيش برای کسی محل درآمد باشد ؟!‌ چرا بايد خطوط دستش مهم باشند ؟! تا لحظاتی قبل مهمترين خطوط ٬ خطوط بين سنگفرشها بودند ... بچه که بود ٬ خطوط کاشی های حياط برايش مهم بود ٬ می دانست اين خطوط ٬ خيابان مورچه ها هستند ٬ می دانست برای مورچه های حياط اين خطوط حياتی اند ...

عصرهای تابستان٬ آب که می ريختند کف حياط به فکر مورچه ها بود... آب می ريخت روی درخت خرزهره ٬ آب را می بست و صدای قطره هايی که از اين برگ به آن برگ می ريختند را گوش می کرد و حواسش به مورچه ها بود . کوچه پس کوچه های تهران کجا ٬ اينجا کجا ... اينجا مورچه ندارد ٬ يک نوع کنه دارد که اگر برود توی پوستت ٬ کمتر از يک روز ٬ تمام ! هندی می گويد : خيلی زندگی می کنی و يک مرگ کاملا طبيعی داری . همين ؟!‌ آمده است  بگويد که خطوط دستهايش به پيشانيش ربط دارند و به او می گويد که انقدر زندگی ميکند که مرگ تمام عزيزانش را ببيند و آخرش هم بخوابد و بيدار نشود... ؟

هندی می گويد که گذشته اش کف دستش نوشته شده . باد می زند زير چمنهای خيس پشت سرشان و بوی هندوانه بلند می شود ... شبهای تابستان روی همان خطوط حياط می نشستند و آخر سر روی تاب کنار حياط خوابش می برد ... بوی نم و هندوانه و حياط آب پاشی شده توی سرش و روی پوست پيشانی اش می نشست صدای ممتد کولر طبقه اول فيد ميشد در صدای قژقژ زنجيرهای کهنه تاب ...

هندی هيچ چيزی از هندوانه و حياط بچه گيهايش نمی داند ٬ حتی از تفاوت کوچه پس کوچه های تهران و شهرهای قديمی اروپا نيز نمی داند ... هندی فقط به اش می گويد که با اينکه می خندی ٬ ولی چيزی درونت هست که نمی خندد ...

بعد از رفتن هندی به چيزی فکر می کرد که هميشه هست ... روی پيشانيش و حتی کف دستش . به تفاوت سنگ فرشها و حتی مورچه ها ٬ به اينکه راه رفتن در اين کوچه پس کوچه ها هم عالمی دارد ٫ به اينکه شبهايی که روی تاب گوشه حياط خوابش می برد و هنوز قد و قواره اش اندازه تشکچه تاب بود ٬ روی پيشانيش داستان سنگ فرشها و ساختمانهای قديمی جلوی چشمش را کسی خوانده بوده يا نه ...

باد دوباره ميزد زير موهايش و از گردنش رد می شد... روی چمنها دراز کشيده بود و علفهای خيس پاها و بازوهايش را قلقلک می دادند. به خطوط کف دستش خيره شده بود ... تنها چيزی که می ديد دختری بود که روی چمنها دراز کشيده و از هوا و آفتاب و باد و بافت قديمی مرکز شهر لذت می برد و لبخند می زند ... هندی تنها چيزی را که نمی ديد ٬ همين بود !

+ FarNice ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٦
comment نظرات ()