Luminosity From Extreme

مقصد : فرانکفورت‌!‌

ساعت ۸:۳۰ شب ٬ اينجا وين ٬ يک شب فوق العاده گرم تابستانی ... در ايستگاه قطار ایستاده ام و منتظر باز شدن درهای قطارم . کمی دل شوره و بيشتر هيجان دارم . قطار ساعت ۸:۴۵ راه می افتد. مقصد: فرانکفورت.

در کوپه هم قطارهايم ۳ تا پسر اهل جمهوری چک هستند. اصلن احتياج به دانستن زبانشان نيست تا بفهمم از لحظه وارد شدن دارند راجع به من حرف می زنند و مسخره بازی در می آورند .. دقيقن عکس العمل و ديالوگهايی که ۳تا پسر ايرانی دارند وقتی با يک دختر خارجی در يک کوپه هستند !‌ يکی شان خودش را معرفی می کند و می گويد که برای بازی چک و غنا  به آلمان می روند . من هم برايشان توضيح می دهم و برای هم آرزوی موفقيت می کنيم . از آن به بعد هر وقت با تلفن حرف می زنند کلمات ايران و فرانکفورت را از بين مکالماتشان تشخيص می دهم !

ساعت ۶ صبح به فرانکفورت می رسيم. به جرات می توانم بگويم تمام کسانی که در قطار بودند برای جام جهانی به آلمان آمده بودند... قطار بعد از فرانکفورت به سمت شهرهای شمال شرقی تا دورتموند بالا می رفت ...

مرکز شهر فرانکفورت را در اين ۴-۵ ساعتی که تنها بودم تا به دوستانم بپيوندم را جويدم ! بايد اعتراف کنم که رود ماين بسيار از دانوب زيباتر است ( حداقل قسمتی از دانوب که در وين است )  ولی در نهايت وين زنده تر و زيبا تر است ! اولين برخوردم با يک آلمانی در يک کافه هنگام صبحانه خوردن بود که داشت بسيار جدی در مورد مردم و دولت ايران برای دوستش توضيح می داد و اطلاعاتش را به رخ دوست دختر بيچاره اش می کشيد. من هم خيلی جدی ايستاده بودم کنارشان و نگاهشان می کردم . بعد از ۱۰ دقيقه متوجه لباسم شد و گفت:" ای وای ! تو ايرانی هستی ؟!‌ همه حرفهای من رو شنيدی نه ؟!‌ " . و من برايش برای بار هزارم توضيح دادم چيزی که گيجش کرده بود را و فکر می کنم که در اين زمينه بسيار متبحر شدم در اين مدت !

خوبی فرانکفورت در اين مدت اين بود که هر کسی خوب می دانست که بايد با شخص مقابلش با چه زبانی حرف بزند ! همه مردم يک نشانی از کشورشان داشتند. يا لباسشان٬ يا پرچمشان يا بهشان آويزان بود ٬ يا روی صورتشان کشيده بودند و از جمله معروف : Deutsch or English ?! خبری نبود !  کم کم صدای شيپورها و سوتها به اوج خودش می رسيد ٬ کری خواندهای ايرانيها و پرتغاليها شروع شده بود و بازار سياه بليطهای بازی بسيار داغ بود !  از جماعت پرتغالی ٬ معقول تر فن نديده بودم ! تنها چيزی که ياد گرفته بودند وقتی به ايرانيها می رسيدند ازشان می خواستند تا با دخترهای ايرانی عکس بگيرند. ما هم می گفتيم به شرطی که گل نزنيد!!!

ورزشگاه فرانکفورت بسيار بزرگ و ديدنی بود . قابل توجه طرفداران حقوق زنان ٬ بعد از ۲۴ سال و اندی زندگی اين اولين بار بود که برای مسابقه فوتبال به ورزشگاه می رفتم ! . ايرانيها با خلاقيت فراوان شعار اختراع می کردند و جيغ می زدند و خيلی هم به نتيجه بازی فکر نمی کردند!‌ پرچم هايی هم که در هوا تکان می دادند به قدری با هم اختلاف داشت که ديدنی بود . ۷۰ درصد ورزشگاه ايرانی بود و پرتغاليها هم خيلی جدی ٬ طوری که انگار برای ديدن بازار بورس يا ديدن سخنرانی جايی جمع شده اند دست می زدند. هر از گاهی اسم کشورشان را می گفتند و فقط هنگام موج مکزيکی خيلی ذوق می کردند !  از آنجايی که بيلط بازی را از اينترنت و از يک پرتغالی خريده بودم ٬ با ۴-۵ تا ايرانی ديگر ٬ وسط پرتغالی ها نشسته بوديم که به نظرم هيجانش خيلی بيشتر بود !

۲ ساعت بعد از بازی شهر در دست پرتغالی ها بود و ايرانيها کمی ( دقت کنيد فقط کمی ) بی حال و حوصله شده بودند . بعد از دو ساعت اين جماعت ايرانی تا نصفه شب در شهر می رقصيدند و هم چنان شعار می دادند ! خارجيهايی که بازی را نديده بودند با خوشحالی می پرسيدند : برديد ؟!‌چند تا گل زديد ؟! و ما فقط هر هر کنان می گفتيم که نه ! ۲ تا خورديم ٬ تازه سر سومی هم شانس آورديم و حتما با خودشان می گفتند : خدايا ٬ توبه !!!

شب کنار رود ماين هر کشوری برای خودش يک غرفه داشت که از آن صدای موسيقی آن کشور و بوی غذاهايشان بلند می شد . مردم همچنان برای ما ( که هنوز نقش پرچم روی صورتهايمان بود ) ابراز احساسات می کردند و ما هم برای کشور آنها !  حتی غناييها که باور نمی کردند برده باشند هم به اندازه ايرانيهای بازنده نمی رقصيدند! و به ما می گفتند شما باحال ترين فن های دنياييد و فکر کنم منظورشان خل ترين بود !

هنگام برگشت٬ در ايستگاه يک پسر سياه پوست از من پرسيد که به کجا می روم . وقتی برايش توضيح دادم با تعجب پرسيد ؟!‌ تنهايی و گفتم که همين الان از دوستانم جدا شده ام که برگردم وين . و با تعجب فراوانتر گفت که تو خيلی شجاعی ! وقتی ازش پرسيدم مال کجاست خنده ام گرفت : می دانی ترينيداد و توباگو کجاست ؟! و من هم اطلاعاتم را به رخش کشيدم و نگفتم که اگر تيمت توی بازی نبود هرگز نمی دانستم اين کشور کجاست و تازگيها در موردش خواندم !  

قطار برگشت تا نورمبرگ پر از ژاپنيهايی بود که برای بازی با کرواسی می رفتند و جای ايستادن هم توی قطار نبود ٬ چه برسد به نشستن ! و ۲ ساعت و نيم تا نورمبرگ  منتظر پياده شدن ژاپنيها بودم و با يک پسر انگليسی گپ می زدم که دور تا دور آلمان را می چرخيد و بازی ها را نگاه می کرد و وقتی به اش گفتم که از تيمت خوشم می آيد گفت : هه ! به خاطر بکام٬ نه ؟!‌ می دونم خوش قيافه است ! و من خنديدم که نه بابا و نگفتم که به نظرم ايتاليايی ها خوش قيافه ترند !

چمن زارهای وسط راه با سرعت از جلوی چشمم می گذشتند و احساس می کردم که از خستگی حرف هم نمی توانم بزنم ... پاهايم ذق ذق می کرد و چشمانم روی هم می رفت و هر از گاهی بازشان می کردم و به دهکده های وسط راه نگاه می کردم که بين تپه ها ساخته شده اند ٬ با سقف های شيروانی قرمز وسط اين همه سر سبزی ٬ و دلم برای شمال خودمان تنگ شد.... وين ٬ ترمينال غربی ... چقدر خسته ام ! ولی شايد يکی از بهترين سفرهايی بود که در زندگی ام رفته بودم . دلم نيامد ننويسمش ٬ حالا وسط اين پيشانی و اينها شايد بی ربط بود . به خودم قول داده ام دو روز بخوابم !!!

+ FarNice ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٩
comment نظرات ()