Luminosity From Extreme

نوستالژی قهوه ای!

تمام اتاق پر از وسايل گوناگون است. او دارد وسايلش را جمع می کند که از اين خانه برود ... پلاستيکهای آشغال٬ چمدانها و ساکها ٬ جعبه های مختلف ٬ کاغذهايی که تا سقف رفته اند٬ ويندوز مديا پلير که تمام آهنگهای هارد ديسکش را پشت سر هم پخش می کنند و ليوان قهوه ای که دائم سرد می شود ...

آهنگها که با کتابها و کاغذ پاره ها ترکيب می شوند هر کدامشان بدجوری خاطرات سال گذشته را تکرار می کنند . خاطرات کشورش را و خاطرات تمام کسانی که در اين مدت آمده اند و رفته اند .

کارت پستالها مزه قهوه نيمه سرد شده می دهند. تلخ و بدون گرما ... سرد و خشن. بدون احساس . از اين آهنگهای قهوه ای متنفر است . بايد آخرين ليوان اسکاچ را سر بکشد و سيگار اسليم نعنايی روشن کند و در کاغذها غرق شود و غرق شود تا فردا در يک اتاق خالی پيدايش کنند با يک ويندوز مديا پلير که همچنان می خواند.

هوا گرم است. خيلی . گرم و شرجی... بايد در اين هوا رفت لب دريا٬ يا رودخانه ... يا روی چمنها خوابيد و آهنگ گوش کرد . يا دست جمعی ولو شد توی پارک و غيبت کرد. ولی هيچ دسته-ی جمعی وجود ندارد. س. پريروز رفت. م. امشب می رود و  و. دو هفته ديگر... گرم شدن هوا ظاهرا معنای خداحافظی می دهد و خداحافظی مزه قهوه بی مزه نيمه سرد . مزه زهرمار می دهد . 

فرودگاه هميشه مساوی بود با سفر. سفرهای هيجان انگيز و خوشايند... سفرهای کوتاه با برگشت معين . از روزی که فرودگاه شد يک بغض فروخورده-ی سنگين٬ يک توپ گير کرده سر راه گلو و نفس آدم٬ خداحافظی مزه زهرمار گرفت و خداحافظی ها دارند زيادتر و زيادتر می شوند. ديگر سفرها بازگشتشان معين نيست ٬ ديگر نمی دانی قرار است سر از کجای دنيا درآوری ٬ پايت که به فرودگاه بی بازگشت باز شد٬ ديگر روی موجی از خداحافظی ها می افتی و می روی ...

او به همه اين چيزها فکر می کرد و وسايلش را جمع می کرد ... بايد با اين خانه هم خداحافظی کند. بايد با همه خاطرات خداحافظی کند٬ چون دارند زياد می شوند و اسباب کشيشان مشکل است. تمام عکسهايی که آورده بود تا خاطراتش را نگه دارند را پاره می کند تا خاطراتش را نگه ندارند ... خاطرات وقتی نگه داشته می شوند و به عکسها٬ کارت پستالها و آهنگها می چسبند ٬ هيچ وقت کنده نمی شوند ٬ بعد مزه زهر مار می گيرند ... بايد يک فکری هم به حال آنهايی که به خيابانها می چسبند بکنند. شايد بهتر باشد آدم دائم شهرش را عوض کند که به خيابانهايش هيچ خاطره ای نچسبد .

قهوه اش برای بار هزارم يخ کرده و هنوز همه وسايل از در و ديوار اتاق بالا می روند و جا برای راه رفتن نيست . بايد روی سقف راه برود ٬ و از روی سقف پايين را نگاه کند که خودش وسط اين نوستالژی قهوه ای نچسبد . يک جرعه از ليوان می خورد و صورتش را در هم می کشد. امشب همه چيز مزه زهرمار می دهد.

+ FarNice ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳۱
comment نظرات ()