Luminosity From Extreme

خانه !

امشب شب بسیار آرامی است. نه صدایی از ساختمان نیمه کاره روبرو می آید٬ نه صدای بوق ماشین٬ نه صدای خداحافظی کردن مهمانهای همسایه ها برای بار صد-ام  در خیابان . صدای باد می آید که در کوه ها می پیچد و بس . من در یکی از بلند ترین نقاط تهران نشسته ام و به کوه ها از یک طرف و به شهر که فقط چراغهای سو سو زن است ٬ از طرف دیگر نگاه می کنم . فردا روز کار است . یکروز پر هیاهوی دیگر ٬ ترافیک و دوباره محل کار ٬ سر و کله زدنهای الکی و بی حوصله ٬ یک شنبه کش دار مثل همه شنبه ها .

باد به صورتم می خورد و مرا یاد دوچرخه سواری کنار رود دانوب می اندازد . امشب جمعه شب است ٬ مرکز شهر چه خبر است ... برمودا درای و اوپر و دانوب ... فردا روز استراحت است و خرید٬ شاید هم شنا و دراز کشیدن روی چمنها بین درختها . باید اعتراف کنم که دلم برای آنجا تنگ شده ولی هنوز از تهران اصلن سیر نشدم . تهران را با همه خوبی ها و بدیهایش می بلعم و نگه می دارم . همه چیز هنوز برایم خوشایند است ٬ حتی ترافیکش .

اینجا را انقدر می بلعم که سر دلم بایستد. که دیگر دلم نخواهد. که حالم از همه چیز بهم بخورد. انقدر دلم را از دود و بد وبیراه راننده ها ٬ بد رفتاری پلیس و ناصبوری مردم ٬ از آهنگ ایرانی و غذای ایرانی ٬ از ریش و پیشانی مهر خورده ٬ از رانندگی و همه چیزهایی دیگر پر می کنم که دلم نخواهد . که از همه اینها لبریز شوم و تا مدتها سر دلم بایستد و حالم بد باشد و اصلن دلم نخواهد .

خانه جایی است که دلت آنجا باشد . و اگر خودت جایی باشی و دلت جای دیگر بیشتر شبیه یک شتر مرغ مسخره می شوی ! یا خیلی دست بالا شبیه یک سانتور . اینها را در جواب کامنتهای ۳تا پست قبلی می نویسم . شاید ! اینجا خانه است و خانه می ماند٬ می توانی در ذهنت بارها مرورش کنی و با همه بدیها و خوبیهایش دوستش بداری ٬ ولی وقتی دلت را کندی٬ انقدر پرش کردی که بالا بیاورد و بریدیش از همه چیز٬ خانه جایی است که خودت می خواهی ٬ که همان جا می ایستی٬ کمی فکر میکنی و بار و بندیلت را می گذاری زمین . خشت و خار و خاشاک جمع می کنی و جایی را برای خوابیدن می سازی ٬ بعد هم بسطش می دهی تا می شود خانه ! بعد گاهی برای جای قبلی که دلت تنگ شد یک « آخی٬ یادش بخیر» می گویی و باز زندگیت را می کنی .من این دفعه آمده ام که دلم را هم ببرم .

+ FarNice ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٤
comment نظرات ()