Luminosity From Extreme

سبکی تحمل ناپذير هستی !

احساس سبکی می کنم . احساس بی وزنی ... احساس خلا . انگار که همه چیز مصنوعی است. نوشتنم نمی آید. این احساس موقت بودن نمی گذارد به اتاقم دل ببندم. نمی گذارد شبها ٬ من باشم و لپ تاپ عزیز و اینترنت . حوصله ام نمی آید .

دنیا به حد لج آوری کوچک است . همه چیز و همه کس به هم ربط پیدا می کند . همه از هر جای دنیا به هم یک جورایی مربوطند. همه در این دنیای کوچک می آیند و می روند. من هم می آیم و می روم. در این رفت و آمد ها٬ یک چیزهایی یک جاهایی جا می ماند. بعد باید برگردیم و برش داریم . بعد رفت و آمدها بیشتر می شود و آدمها بیشتر در هم گره می خورند و دنیا کوچکتر می شود .

کوه های آفتاب خورده روبروی پنجره احساس بی وزنی و بخار شدن به ام می دهد. احساس می کنم به هیچ جا تعلق ندارم . احساس معلق بودن بین زمین و هوا . نه حوصله هیاهو دارم ٬ نه سکوت . انگار که خالی شده ام . از همه چیز .

+ FarNice ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱
comment نظرات ()