Luminosity From Extreme

جوابی که کمی دير است ولی ...

بالای بالای نیاوران بعد از تمام سربالاییها و کوچه پس کوچه های تنگ به جایی می رسیم که تمام تهران زیر پایمان پیداست. ساعت ۱۲ شب است و من از آنجا می آیم و آرامشی را که پس از بلعیدن آن همه چراغ و این شهر در شب به من داده بود را با خودم آورده ام . یک حجم وسیع از چراغ و نور. مثل اسم این وبلاگ . فقط نورها در بینهایت نبودند٬ همین جا بودند. کافی بود تا تمام سرازیریها را بیایم پایین تا از زیر همه شان رد شوم . انگار که همه چیز دست من است . همه چیز زیر پای من است ٬ هر وقت که بخواهم. این دست یافتنی بودن همه آنچه گاهی دلتنگم می کرد چنان آرامشی به من داده که مسخ شده ام .

با تمام تلخی و بی حوصلگی و غباری که همه جا وجود دارد٬ چیزی هست اینجا که قابل توصیف نیست. چیزی که باعث می شود غمگین ترین آهنگها را گوش دهم و هیج وقت حسی که آنجا داشتم را نداشته باشم. می دانم که هیچ کدام از آدمهای این شهر که با عجله و گاهی عصبانیت از این طرف به آن طرف می روند٬ مثل من وجب به وجب این خیابانها را نمی بلعند . برای دیدن یکدیگر هیچ عجله ای ندارند. به اینجا تعلق دارند و میدانند که هستند. و من٬ متعلق به هیچ کجا نیستم . شاید دلیل اینکه آمده ام دلم را ببرم همین است. وقتی اهالی وبلاگستان دنبال دلیل و برهان برای مهاجرت کردن یا نکردنشان می آوردند ٬ همه شان را می خواندم و فقط فکر می کردم و سکوت ! چه می گفتم ؟! که تهران را با تمام وجودم دوست دارم ؟!‌ و وین را نیز ؟!‌ که حرف من با حرف همه فرق دارد ؟!‌ که فقط مخصوص من است ؟! امشب در تک تک چراغهای این شهر دنبال این جواب می گشتم . جواب من برای خودم واضح است. من رفتم تا آنی باشم که می خواستم باشم . نه از شهر فرار کردم. نه جذب چیزی شدم . از خودـ سانسور شده ام فرار کردم . که این فقط مختص من است و بس. رفتم تا به خودم و بقیه دروغ نگویم . و این جواب من است. جوابی که با همه جوابها فرق دارد. نه به درد کسی می خورد ٬ نه خیلی می شود از آن سری دراورد. من از خودم فرار کردم ! از خودـ مصنوعی٬ همین ! رفتم تا خود واقعی ام را پیدا کنم . یک انگیزه کاملا درونی . رفتم تا هر طور که می خواهم زندگی کنم. تا چیزی را از کسی پنهان نکنم ٬ خودم باشم و خوذم . و بهای این خودخواهی دور بودن از آرامش این چراغهاست و حس آشنای شهر و مردم . حس دست دراز کردن و رسیدن به آنکه و آنچه دوست داری ببینی . بدون فکر صحبت کردن و گوش کردن٬ و خیلی چیزهای دیگر. و من بهایش را می پردازم . قرارم با خودم همین است . چیزی که پیدا کرده ام برایم به اندازه کافی ارزشمند هست که حتی آرامش بام تهران با همه زیبایی و حس آشنایش تصمیمم را بر هم نزند.

هنوز مسخ آن صحنه و باد ملایم و اوپرای «نوتردام در پاریس» هستم . منگ و خوابالودم و به این فکرمی کنم که هنوز خیلی کارها مانده که اینجا باید انجام دهم.

+ FarNice ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢
comment نظرات ()