Luminosity From Extreme

انتظار ...

از وقتی لباس آبی اتاق عمل را تنش کرد٬ دیگر حالم دست خودم نبود. مسخره بازی دراوردم تا لحظه ای که سوار آسانسورش کردند و نگذاشتند همراهش برویم. بغضم را هر لحظه فرو می دادم و فقط راه می رفتم. تمام مدت را .

داداشکم توی آن اتاق بود وفقط خدا می داند این چند ساعت چه بر ما گذشت. راهرو را می رفتم و می آمدم و نگران بودم که نگرانیم به کسی منتقل نشود. عقربه ساعت حرکت نمی کرد و فقط من بودم که حرکت می کردم. انتظار همیشه بدترین چیز دنیاست و این از تمام انتظارها بدتر بود. بغضم را فرو می دادم و قدم می زدم. گوشم به صحبتهای پرستار بود٬ یک برگ آزمایش گم شده بود و فقط من بودم که می شنیدم و مطمئن بودم که نباید به کسی انتقال بدهم. در درونم آشوبی بود.

حس می کردم حالت هایم و حضورم نه تنها برای خودم بلکه برای پدر و مادرم مهمند.  تمام مدت یاد عزیزی بودم که آن سر دنیا بود و داداشکش این سر دنیا یک عمل مهم داشت. چه به اش گذشته را خوب درک می کنم. خیلی خوب. و حضور من در این لحظه شاید دلگرمی ای بود برای پدر مادرم و شانس ارزشمندی برای خودم و باید خودم را نگه می داشتم.

دکتر خبر اتمام عمل را داد و هر لحظه منتظر بهوش آمدنش بودیم. گوشم به در اتاق عمل بود و صدای بلند دکتر را می شنیدم که اسمش را صدا می زد و می گفت چشمهایت را باز کن. با هر فریاد دکتر بند دلم پاره می شد ٬ فقط در فکر این بودم که پدر و مادرم را دور کنم ٬ دلهره ای که شنیدن اسم برادرم به آن صورت به من منتقل می شد را حاضر نبودم حتی یک لحظه به آنها منتقل کنم و در جواب اینکه چه می شنوی فقط گفتم که هیچی دارند صدایش می کنند که بهوش بیاید. فرو دادن بغضم و انتظار کشیدن برای باز شدن آن در ٬ در آن لحظه سخت ترین کار ممکن بود. مغزم را از همه چیز خالی کرده بودم و فقط با خودم مبارزه می کردم. مبارزه سختی بود.

بیرون که آمد٬ با تختش و چشمهای بسته٬ زیر لب چیزی می گفت و پانسمان و سرم٬ هر دویشان زدند زیرگریه و باز بغض فرو خورده من بودم برای کم کردن نگرانیشان و شکر نیرویی که همه چیز را مدیونش بودم. بعد از این چند ساعت قدم زدن٬ نشستم بغل تختش و موهایش را نوازش کردم و به سوالهایش که جواب دادم٬ تمام فشار این مدت راه نفسم را بست. از پله ها پایین آمدم و از در بیمارستان زدم بیرون. اینجا دیگر کسی نبود که نخواهم نگرانی ام را بهش منتقل کنم ٬ موبایلم را درآوردم و به دنبال گوش ای گشتم برای خالی شدنم.

+ FarNice ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٥
comment نظرات ()