Luminosity From Extreme

مثل فیلم فارسی های قدیم!

تجریش٬ یک چایخانه سنتی.  در باریک و چوبی. پله ها مارپیچ بالا می روند تا به پیرمرذی پشت صندوق می رسی و چایخانه و رومیزی های بته جقه گلدار و قلیون و چای در استکانهای کمر باریک ناصرالدین شاه. از در و دیوار سنت می ریزد. تصویر سنت ایرانی. هر چیزیکه سمبل ایران باشد و قدیمی .

بوی تنباکوی میوه ای فضا را پر کرده . روی یکی از میزها قلیون است و بساط چایی٬ یک پارچ آب پرتقال پر رنگ ٬ یک بسته چیپس و چند لیوان. لیوانهای آب پرتقال کم کم سر کشیده می شوند و رویش سیگار و قلیان است که کشیده می شود و خنده ریز ریز پسرکان سر میز به نشانه اینکه ما هر کاری بخواهیم می توانیم بکنیم. قوطی سبز رنگی دست به دست له و پنهان می شود. هر آدم عاقلی می تواند حدس بزند که پارچ آب پرتقال چه طعم و بویی دارد سر آن میز.

صاحب چایخانه نیز پیرمردی است مثل فضای در و دیوار. از ایران قدیم می آید. از زمان کافه های قدیم تهران. وقتی تجریش خارج شهر بود و خود ییلاقی... او از زمانهایی می آید که پسرکان این سنی در کافه های تجریش می میزدند و گاهی تلو تلوخوران به خانه می رفتند. برایش مهم نیست سر آن میز چه می گذرد. شاید غرق در افکار خودش است٬ در گذشته ها.

کسانی که از در تو می آیند اکثرا با هم آشنایند٬ تیپهای آویزان با موهای ژولیده یا هوا رفته٬ خط ریشهای عجیب غریب٬ یقه های باز. پیرمرد پشت صندوق ٬خود و رفقایش را بیاد می آورد٬ چیزی فرق نکرده٬ تنها تفاوت در پنهان شدن آن قوطی سبز رنگ است. پسرکان سر میز می خندند و بقیه نیز هیچ توجه ای به اطراف ندارند. همه در یک فکر سهیمند و آن نشان دادن این است که هر کاری بخواهند می کنند. پنهان کردن قوطی های سبز رنگ لذتی دارد  برایشان که می چسبد به خاطرات و افتخارات. حس نا امنی و ماجرا جویی طوری با هم مخلوط شده که دیگر خودشان هم از هم تشخیصشان نمی دهند. مثل حس یک چایخانه قدیمی و یک فضای جدید. اینجا همه چیز با هم بدجوری در هم آمیخته. شاید هیچ وقت باز نشود.

+ FarNice ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٠
comment نظرات ()