Luminosity From Extreme

پينوکيو !

- گاهی زنجیری دسته ای از آدمها را به هم وصل می کند. و گاهی فقط یکنفر می تواند این زنجیر را به دو یا چند قسمت تقسیم کند. حریم دسته جمعی آدمها از بین می رود و گروه از هم می پاشد. پاشیدن گروه مساوی است با شروع زندگی جدید برای دسته های جدید. آدمها و برنامه ها تغییر می کنند و زندگی باز هم ادامه پیدا می کند. چیزی که می ماند یک حسرت کوچک است که تا آخر عمر با آدم می ماند ولی هیچ کس کاری نمی تواند بکند. زنجیر که پاره شود دیگر به این راحتی ها درست نمی شود. درست هم شود٬ آدمها همان آدمهای قبلی نیستند.

- سه هفته به پایان سفر پینوکیویی وار من بیشتر نمانده. می گویم پینوکیو٬ چون اینجا آدم تا گردن در بی خبری غوطه ور می شود وقتی در محیط کاری وتحصیل نباشد. انگار که از دنیا دور است. غوطه ور شدن در دنیایی که باطنن به من تعلق دارد ولی در حال حاضر هیچ سودی به من نمی رساند جز سودی که شهر بچه ها به پینوکیو می رساند! یک دنیای آشنا ولی مبهم٬ بدون هیچ نیرویی٬ مثل خلاء. انگار که روزها از نیاوران تا مرکز شهر قل میخورم و معلق در حرکتم و شبها دوباره به آشیانه ی لب ـ کوه باز می گردم. در بی خبری و بی فکری مطلق. فکرم را نهایتا آدمها مشغول میکند و ارتباطاتشان. یک جوری انگار از همه چیز خالی شده ام و سطحی. سطحی ـ سطحی شده ام و هیچ تلاشی برای بالا آمدن و فرو رفتن در عمق نمی کنم. وقتی برگردم همه چیز خودش درست می شود.

+ FarNice ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٥
comment نظرات ()