Luminosity From Extreme

رستوران

بعد از مدتها قرار بود ببیندش. قبلش هیچ عجله ای برای قرار گذاشتن نداشت ولی حالا که به زمانش نزدیک شده بود٬ حال عجیب غریبی داشت. س. به اش گفته بود که فکر می کنی که انقدر قوی شدی که می توانی ببینیش ولی او جواب داده بود که اصلن برایش مهم نیست ...

از در خانه که می آمد بیرون خودش را جلوی آینه نگاهکی کرد٬ خط چشمش کمرنگ شده بود و رژ لب نداشت. برایش مهم نبود که زیبا به نظر برسد٬ هیچ اصراری نداشت سر و وضعش مرتب باشد٬ خودش هم نمی دانست چرا. شاید هنوز وجود خارجی او برایش ملموس نشده بود٬ از آن زمانها خیلی می گذشت... این «خیلی» معیار زمانی نداشت٬ معیار «اتفاقی» داشت. اتفاقهایی که در این مدت افتاده بود به قدری زیاد و عجیب غریب بود که زمان را کش داده بود٬ انقدر که از معیار ثانیه ها و روزها درآمده بود و همه چیز را بیش از آنچه هست می نمایاند. همه چیز هر چند هم که جدید بود به گذشته های دور چسبیده بود و اتفاقات تازه طوری جایش را گرفته بود که زمان کوچکترین اهمیتی دیگر نداشت.

اولش همه چیز عادی بود٬ از همه چیز حرف می زدند. یعنی او بیشتر گوش می کرد و به این فکر میکرد که شاید حق با س. بوده است. شاید حتی گوش هم نمی کرد٬ در افکارش غرق بود و صورت او را بازرسی می کرد٬ به این فکر می کرد که سالها هر روز این صورت را می دیده و این صدا را می شنیده٬ حالا حرفهایش برایش گنگ و حتی صدایش غریبه بود. به این فکر می کرد که در همین رستوران و سر همین میز با هم بارها نشسته بودند٬ دعوا کرده بودند و قربان صدقه هم رفته بودند. حالا هیچ حرف مهمی نداشتند. همه چیز آنقدر دور و گنگ بود که او با خودش فکر کرد که اصلن برای چه اینجا نشسته است.

هر از گاهی یادآوری که به گذشته می شد او را می برد به گذشته های دور٬ دیگر گوش نمی کرد. به گذشته ها نه با حسرت٬ ولی طوری که انگار که خودش نبوده٬نگاه می کرد. مثل اینکه فیلمی را در ذهنش یادآوری کند یا خاطره ای که مربوط به کس دیگر باشد را در ذهنش بسازد. و دنبال جواب این سوال می گشت که آیا دوست دارد این فیلم را دوباره ببیند ؟ کم کم صداها در گوشش زنگ می زد و دستانش یخ کرده بود و گوشهایش داغ و قرمز. نفسش تنگ می شد و سعی میکرد نفسهای عمیق بکشد. بلند شد و گفت که حالش خوب نیست و باید برود. و در کمال بهت و حیرت او که همچنان حرف برای گفتن داشت و شاید اصلن به گذشته ها فکر نمیکرد٬ بلند شد و خداحافظی کرد. تا مدتها دستانش می لرزید و نفسش خوب در نمی آمد. بازسازی آن فیلم کم کم از پاهایش بالا رفته بود و دور قفسه سینه اش را گرفته بود و تا توی گوشها و دهانش هم نفوذ کرده بود. دو روز طول کشید تا فیلم را برای همیشه قطعه قطعه کرد و از بین برد. جایی برای سوال کردن نگذاشت و نفسش حال طبیعی به خود گرفت. تنها فیلمی که باقی مانده بود صحنه رستوران بود که آن هم خیلی زود پشت اتفاقات گم شد و از زمان جلو زد.

+ FarNice ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۳۱
comment نظرات ()