Luminosity From Extreme

من برمی گردم !!

شب اولی که آمدم٬ روی همین تخت نشسته بودم و از همین پنجره کوه ها را می دیدم و چراغ خانه ها را . باد می آمد٬ مثل الان٬ و دائمن به خودم می گفتم که من برگشته ام . حالا همه چیز تمام شد و دوباره باید برگردم ! این برگشتنهای پیاپی تمامی ندارد ... همیشه در حال برگشتنم٬ عجیب نیست؟!

این دو ماه به اندازه چندین ماه گذشت٬ امواج زندگی یک طور عجیبی پشت سر هم می آمدند و می رفتند٬ بی وقفه! اتفاق پشت اتفاق٬ آدمها دائمن عوض می شدند و من رو به یک اسکرین بزرگ ایستاده بودم و این ها را میکس شده در هم نگاه می کردم .

تهران عزیز خداحافظ ! با تمام محتویات ! از تمام آدمهای مهربان و غیر مهربانش گرفته تا خیابانها و اتوبانها و حتی ترافیکش !

وقتی برگردم ٬ باز روزی بر می گردم !  

+ FarNice ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٦
comment نظرات ()