Luminosity From Extreme

اولين پست از اولين خانه...

اینجا خانه جدید من است. در واقع اولین خانه خودم . خانه ای که وسایلش را خودم خریدم و با چکش و پیچ گوشتی به جان چوب و تخته های جدید افتادم و سر_  همشان کردم . همه جایش را تنها چیدم و حالا نیز تنها نشسته ام  کنار پنجره  و سی دی Vivaldi for Relaxation  را که یک آقای عزیز و خانم عزیزترشان به ام داده اند را گوش می دهم . توی جا شمعی هایی که آقا و خانم م. بسیار دوست داشتنی به ام دادند شمع روشن کرده ام و عکس جوجویشان روی سر کتابخانه ام است .بقیه عکسها نیز بالای تمام کتابها به دیوار است. کتابهایی که خیلی هایش مرا یاد شهر کتاب نیاوران و آن خیابان و خانه مان می اندازد...

اینجا اولین خانه خود من است . من همه جای خانه هستم و تمام آدمهای زندگیم هم یکجورایی گوشه کنار خانه. خوشحالم که همه را اینجا با هم دارم .

از وقتی برگشته ام امشب اولین باران وین می بارد وآمیخته شدن صدایش با ویلن آقای ویوالدی بدجوری فاز می دهد.

در خوابگاه که بودم کافی بود که در اتاق را باز کنم و به آشپزخانه بروم . سیلی از بچه ها  در هر ساعتی می آمدند و می رفتند. می توانستی با کسی حرف بزنی و هر آنچه در ذهنت هست را فراموش کنی. اینجا از آن همهمه و جشنهای شبانه خبری نیست . ساعت 12 به بعد دور از چشم مسئول خوابگاه از نردبان بالا می رفتیم و روی خرپشته شراب سفید می خوردیم و تیلیک تیلیک می لرزیدیم و ریز ریز می خندیدیم و فردایش همه مان کله صبح کلاس داشتیم. عوضش اینجا مال خودم است ! اولین خانه ای که روی زنگش اسم مرا نوشته ! تنهایی پرش کردم و تنهایی بهش رنگ خانه دادم . خانه جدید هنوز اینترنت ندارد و امشب هر که را که می شناختم از وین خارج شده . گاهی درس می خوانم , گاهی دو خط می نویسم و گاهی برای بار هزارم قسمتهایی از سریال  Friends  را نگاه می کنم و بلند بلند می خندم . راستش را بخواهید خانه ام را با همه تنهاییش دوست دارم .

+ FarNice ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()