Luminosity From Extreme

از اين بالا.

بعضی چیزها هستند. حقیقتند. مثل رنگ برگ درختها. حتی تو تاریکی شب. بدون اینکه ببینی اش می دانی که هست. همیشه.

دارم از این بالا همه چیز را نگاه می کنم. جسمم را هم می بینم. خوابیده. داشتم آخرین نوشته ام را تمام می کردم٬ نمی دانم چه شد از این بالا سر در آوردم.  چسبیده ام به سقف . همه چیز آن پایین به هم ریخته. همه چیز کثیف است. آخرین بار پشتم سمت چپ خیلی درد می کرد ...

او هم مثل بقیه . راه میرود و نفس می کشد . سر کار می رود و باشگاه. نصفه شب هم گرسنه می شود غذا می خورد. من هم می گویم نصفه شب موقع غذا خوردن نیست. شکمت را ببین. می گوید این شکم مال یک چیز دیگر است. می خندد.  من از این جا دیگر او را نمی بینم. شاید هیچ وقت . ولی روی پیانو ام ( تنها داراییم است ) شرط می بندم که کاملن مطمئنم الان دارد چه می کند.

همچنان چسبیده ام به سقف. نوشته ام نیمه کاره مانده و همه چیز نامرتب است. تلفن پشت سرهم زنگ می خورد و فقط نگاهش می کنم. آن پایین خوابیده ام. شاید هنوز پشتم درد می کند. آن سر دنیا هوا تاریک است. آدمها هم خوابند. ولی من حالا دیگر همه را می بینم. همیشه !

یک چیزهایی غیر قابل تغییرند. من اصلن از چسبیدنم به سقف ناراحت نیستم. خیلی هم جالب است. بدیش فقط چیزهاییست که از دست داده ام . کم هم نیستند ولی مهم نیست. عوضش همه را می بینم. او را هم. می دانستم که دقیقن دارد چکار می کند. گفته بودم. همیشه ازم چیزی می خواست : چه باشم ٬ چه نباشم .

+ FarNice ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٥
comment نظرات ()