Luminosity From Extreme

بازی اتواستاپ !

حتمن بازی اتواستاپ آقای کوندرای نازنین را خوانده اید. من ٬ به گونه ای دیگر ( کاملن متفاوت ) وارد این بازی شدم.

قضیه از اینجا شروع شد که روزی با شیطنت فراوان٬ تصمیم گرفتم خودم را جای کسانی جا بزنم که نمی فهمیدمشان و برایم عجیب بودند. کسانی ٬ یا دقیقتر ٬ دخترکانی که در چهارچوب زندگی من جا نمی شدند.

بازی بسیار جالبی بود. خودم را جای آدمی جا می زدم که دلخوشیهایش بسیار ساده و مسائل بسیار مسخره برایش مهم بود. خودش را به سادگی می زد و در دلش ریز ریز به تلاش مردم برای سوءاستفاده از این سادگی می خندید. رعایت کردن مرزها یکی از قوانین مهم بازی بود. و هوشیاری لازمه دیگرش. بازی به قدری برایم جالب شده بود که می ترسیدم نتوانم تمامش کنم, ولی خیلی طول نکشید. تجربه پیش بینی کردن عکس العمل آدمها وقتی با فکر و از روی قصد رفتارهایت را انتخاب می کنی و زندگی روی سطح٬  تجربه بسیار جالبی بود. حالا در خواندن افکار دیگران و پیش بینی و درک حالاتشان پیشرفت زیادی کرده ام.

چهار چوب زندگی آدمها همیشه برایم جالب بوده . و اینکه خودم را در چهارچوب بقیه بگذارم جالب تر. قضیه وقتی پیچیده می شود که برخوردی با آدمهای آن قشر نداشته باشی. زندگی در خارج از ایران تا حدودی این مزیت را دارد که طیف آدمهای ایرانی و غیر ایرانی انقدر زیادند که آدم کم کم یاد میگیرد هر چیز عجیبی را که دید بجای نفی , رویش فکر کند. اولش بعضی چیزها غیر قابل هضمند. بعد از مدتی آدم توان رویاروییش با چیزهای غیر معمول به شدت افزایش می یابد و کم کم از همه چیز درک پیدا می کند. و این همان چیزی بود که به من قدرت نقش بازی کردن داد. نقشی که حتی ممکن بود اگر حواسم را جمع نمی کردم٬ خطرناک می شد.

بازی آقای کوندرا خیلی چیزها یادم داد. حالا دیگر باورم می شود که چه آدمهایی ممکن است وجود داشته باشند. حالا خیلی بهتر می توانم چهارچوب زندگیم را بدون اینکه حتی محدودم کند, تعیین کنم.

+ FarNice ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸
comment نظرات ()