Luminosity From Extreme

من خودم را.

سایتی را باز کرده ام که موسیقی اش بی وقفه پخش می شود. به عکس صفحه خیره شده ام. دخترکی با چشمهای نگران. موسیقی و عکس با هم در فضای سرد و گرفته اتاق پخش می شود. هیچ احساسی نه به موسیقی دارم نه به عکس. ولی به هر دو خیره شده ام. شاید هم هر دو را با هم گوش می دهم. تفکیک ناپذیرند. مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد٬ هیچ حس خاصی ندارم ولی کم کم چیزی از پاهایم رشد می کند و به گردنم می رسد. سرم می چرخد و اتاق مات می شود. سفید مات . از گردنم هم بالاتر رفته و به دهانم می رسد و روی زبانم سنگینی میکند. سعی میکنم بی توجه باشم . موسیقی و عکس همچنان پافشاری می کنند. من در هر دویشان خودم را می بینم که پریشانم. همچنان نیرویی در تمام بدنم وجود دارد و بیشتر می شود. به سمت حمام می دوم و بالا می آورم. همه چیز را . همه خودم را. موسیقی کمتر و کمتر می شود و عکس خودم را دز فضا می بینم. مدتی همه چیز متوقف می شود و دوباره به هوش می آیم. همه خودم را بالا آورده بودم و حالا خالی شده ام. به اتاق بر می گردم. سفیدم. رنگ گچ. هنوز زبانم سنگین است . هنوز همه خودم را کامل بالا نیاورده ام . فضای اتاق دود گرفته است. دوباره طرف حمام میدوم.

عکس و موسیقی همچنان پافشاری می کنند. تا صبح همه چیز را بالا می آورم تا جایی که توان داشته باشم از جلوی گوشم برشان دارم. دستانم سفید شده و شاید حتی روحم را هم بالا آورده باشم. عکسش بوی استفراغ می دهد. پنجره باز است و همه چیز سرد و یخی و بی روح. با بوی گند. خودم بودم که ترکیب شده بودم . حالا هم همه را بالا آورده ام و راحت ترم. سرم را کنار همان پنجره روی میز می گذارم و از هوش می روم. وقتی بهوش می آیم همه چیز قطع شده. از بوی استفراغ و دود و سرما خبری نیست. ولی عکس نگران همچنان روی صفحه است. حالا تبدیل به ترکیبی شده که خودم ایجادش کرده بودم. هنوز سفید و بی رمقم. سعی می کنم از جایم بلند شوم. عکس و پنجره را می بندم. بی نیرو  و بی رمق روی مبل می افتم و با نیرویی که روی زبانم سنگینی می کند در کشمکشم. اصلن نمی دانم خواب بود یا واقعی.

+ FarNice ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٢
comment نظرات ()