Luminosity From Extreme

خوشحالی که ناراحت است.

داداشکم ٬ همانی که پشت در اتاق عملش بارها مردم و زنده شدم٬ فردا اینجاست. می آید که برای همیشه ( حداقل یک همیشه معلوم ) پیشم بماند. تشویقش کردم که بیاید. گفتم از سرنوشتت آنجا می ترسم. گفتم باید تکانی به زندگیت بدهی. آنجا مثل همه بچه های همسنش بود. روزها و شبهایش مثل هم سپری می شد. بدون هدف مثل خیلیها. خواستم امتحان کند که امکان دارد همه چیز برایش فرق کند . تشویقش کردم فقط امتحان کند و باز اگر به جایی نرسید برگردد. حالا بعد از دوندگیهای زیاد و انتظارهای پوچ برای ویزا٬ فردا اینجاست. و من در احساس عذاب وجدان می سوزم. نه برای او. برای آن پدر مادری که حالا تنهای تنها شدند. برای آن دو عزیزی که وقتی از سرکار بر می گردند خانه شان خالی و حتی بی معنی است. برای چراغهای آنطرف خانه که از فردا اکثرن خاموش است. برای خانه ای که دیگر دلش فقط به تلفنش خوش است.

به همه اینها فکر می کنم و اشکهایم سرازیر می شود. دست خودم نیست. تقصیر من است. همه چیز تقصیر من است.  حالا دیگر نگرانیهایشان از خیابانهای تهران به خیابانهای وین منتقل شده. حالا دیگر در ذهنشان اینجا را مجسم می کنند و ما را . و در خلوت دو نفرشان گاهی گلویشان می گیرد و دماغشان تیر می کشد. و احساس می کنم که نمی توانم خودم را ببخشم و دلیلش را نمی دانم. این پدرم بود که هر دویمان را راهی کرد . این او بود که با چشمان قرمز بدرقه ام کرد تا موفقیتم را ببیند. و من همه چیز را مدیونشانم. حس تنهاییشان از فردا ٬ سکوت آن خانه که فقط صدای تلویزیون پرش می کند را می شنوم .

اشکهایم سرازیر می شود و حتی یادم می رود که از فردا دیگر تنها نیستم و تمام حس خوبی که این فکر به من می دهد را فراموش می کنم ٬ تمام حسی را که عزیزترینم اینجاست و وظیفه دارم که مواظبش باشم . احساس خودخواهی می کنم. نمی توانم. نمی توانم تصمیم بگیرم که به کدامشان فکر کنم . تصور آن خانه با دو نفرکه از همه چیز خسته اند٬ رهایم نمی کند.

+ FarNice ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()