Luminosity From Extreme

خواب

در خوابهایم گاهی به ایران سفر می کنم. خواب تمام آدمهایی را می بینم که در تهرانند و زندگیشان مثل همیشه جریان دارد. اینجا هم. هرکجا هم که تو بایستی ٬ زندگیت نمی ایستد٬ انقدر می رود تا مجبور شوی دنبالش بدوی. گاهی انقدر می دوی که یادت می رود کسی هست آن سر دنیا که او هم میدود. گاهی با یک تلنگر یاد همدیگر می افتیم و خواب یکی از بهترین تلنگرهاییست که حتی وقتی بیدار می شوی هم تا چند ساعت یا حتی چند روز دست از سرت بر نمی دارد.

گاهی حتی خواب آن طرف دنیا را هم می بینم !‌خواب تمام دوستانی که آنجا دارم ٬ خواب تمام آدمهایی که پخش شده اند در دنیا . گوشی تلفن را بر می دارم و شماره می گیرم : دیشب تا صبح خوابت را می دیدم . قلبم از این همه پراکندگی فشرده می شود و از اینکه نا خوداگاهم یاد آدمها را برایم مجسم می کند حس خاصی دارم. حس نزدیکی .

امروز صبح ٬ یکشنبه خلوتی بود مثل همه یکشنبه ها با همان رخوت همیشگی اش. روی تلفنم پیغامی داشتم . کسی تلنگر نا خوداگاهش را منتقل کرده بود : دیشب تا صبح خوابت را دیدم ... زندگی همیشه می چرخد . نه ؟!

+ FarNice ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۳
comment نظرات ()