Luminosity From Extreme

بيماری هشتارزتپ يا چيزی شبيه آن!

از صبح که بلند شدم چیزی درون گلویم گیر کرده بود. مثل یک موجود چند پا . یک پایش را از پشت گلویم در دماغم کرده بود٬ یک پایش یشت پلکهایم بود و پاهای دیگرش از گلویم پایین رفته بودند٬ حتی تا توی معده ام. دماغم هر از گاهی تیر می کشید و چشمانم اشکی می شد. پایش را در دلم تکان می داد و انگار هم میزد٬ توی دلم خالی میشد.

شاید دچار بیماری هشتارزتپ شده ام . نباید می آمدم سر کلاس. متاسفم که نمی توانم درسم را گوش دهم! من معذرت می خواهم از خودم و استادو از همه !!

دماغ و چشمهایم می سوزند. فکر می کنم ویروسش شبانه وارد بدنم شده٬ نباید پنجره را باز می گذاشتم . شاید هم از طریق ایمیلی وارد بدنم شده. من باور می کنم که ایمیلی که صبح باز کردم از آن ویروس هایی داشته که به آدمیزاد هم منتقل می شود. باور کردنش سخت نیست٬ کافی است ایمیلش حاوی یک موجود چندپا باشد.

کلاس سیاه و سفید است. رنگ اسلایدها٬ بچه ها. هیچ چیزی رنگ ندارد. اصلن از صبح همه چیز سیاه و سفید بود و کاملن بی معنی. حتی احساس می کنم همه به زبانی غیر از زبانی که بلدم حرف می زنند. انگار از سیاره دیگری آمده باشند. شاید هم من به دنیای دیگری پرت شده ام. همه سیاه و سفید و عجیب غریبند. مثل مرده ها سردند و بدون رنگ و من٬ با موجود چند پایی در گلویم خانه کرده و پاهایش را در اعضا بدنم تکان می دهد٬ وسط این دنیای سیاه و سفید با یک لباس آبی ایستاده ام. این موجود چند پا همه چیز را بی معنی و عوض کرده٬ حتی خودم را.

+ FarNice ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٥
comment نظرات ()