Luminosity From Extreme

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

خودم را با لباسهایم بسته بندی کرده ام و در خیابان راه می روم. سومین زمستان هم از راه رسید. این جمله مال خانم مجری برنامه های کودک است٬ مال آن زمانهایی که تقویم فصلها را تعیین می کرد٬ اینجا هوای سرد خودش تعیین می کند که کی بیاید! و امروز اولین منفی و اولین روز زمستان است! دلم را به شرابهای داغی که از چند هفته دیگر سرتاسر شهر پخش میشوند خوش کرده ام. به پیست پاتیناژ و دامن کوتاه با چکمه !  زمستان اینجا برای خودش عالمی دارد٬ سختیش گاهی آدم را یاد چیزهایی می اندازد که باید بی افتد.

زمستان اینجا برایم مثل با دستان خشک شده از سرما٬ در کلیسا شمع روشن کردن است. آرامش و نا آرامی را با هم داری٬ انقدر متضاد است که گاهی خودم هم نمی دانم بالاخره دوستش دارم یا نه . باورم نمی شود سومین زمستان وین را هم می بینم. باورم نمی شود که انقدر گذشته باشد! همه چیز خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم اتفاق افتاد.

یقه کاپشنم را بالا میکشم. باد بدجوری تا مغز استخوان نفوذ می کند. موهایم با باد به صورتم شلاق می زنند. موهایم انقدر بلند شده که دور گردنم بپیچد . روزی تک تک همین موها چنان یخ می کند که از تماسش با گردنم تمام بدنم می لرزد٬ فکم از سرما بی حس می شود و حرف زدنمان به آدمهای مست شبیه می شود. از یادآوریش لبخندی می زنم و خودم را آماده می کنم. اینک ٬ این منم . زنی تنها٬ در آستانه فصلی سرد !

+ FarNice ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٧
comment نظرات ()