Luminosity From Extreme

به آهستگی !

دیدن فیلم ایرانی به آهستگی و دونوازی تنبک و پیانو در یک روز٬ روحمان را به شدت نوازش داد . نمایش فیلم در قسمت فیلمهای داستانی جشنواره فیلم وین٬ویناله بود. و دونوازی کار دانشجویان ایرانی روی قطعه شاهکاری که یکی از بچه ها خودش ساخته بود.

به آهستگی را دوست نداشتم. همان حس همیشگی٬ همان بحث همیشگی.( یک نمونه خوبش) : ارائه تصویری هر چند حقیقی از ایران٬ که به دلیل اینکه گاهی تنها تصویر است کار ما را برای تغییر این تصویر در ذهن اطرافیانمان سخت تر و سخت تر می کند .

به آهستگی ٬ خیلی به آهستگی ضربه می زد! ضربه هایی که به آهستگی تکانکی مان می داد. با این حال صحنه های بی نظم و شلخته وارش اذیتم می کرد. صادقانه بگویم٬ دوست نداشتم فیلم را در وین میدیدم. هر چند ممکن است تمام این صحنه ها که انگار به عمد انقدر بی نظم و بهم ریخته و ابری ترسیم شده بود قسمتی از واقعیت جامعه٬و تلاشی برای رساندن چیزی باشد٬ ولی من٬ نظر خودم را می گویم٬ دوستش نداشتم. یک جورایی غصه ام گرفته بود. اگر فیلم را درعصرجدید یا فرهنگ دیده بودم حسم متفاوت بود تا اینکه در گارتنباوکینو ببینم و آقای اتریشی بغل دستم قبل از شروع فیلم به دوستش بگوید که اولین فیلم ایرانی است که میبیند. در تمام فیلم دقت کرده بودم به فضاهای اطراف٬ نوع دکور٬ خانه ها٬ مغازه ها٬ همه با نهایت بی سلیقگی انتخاب شده بود. هدفش را من میفهمم. آن آقای بغل دستی ام چه ؟! حتی شاید ضربه ها٬ به آهستگی مرا تکان می داد و او هیچ چیز نمی فهمید...

تا فیلم بعدی جشنواره باید روحیه ام را تقویت کنم !

+ FarNice ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢
comment نظرات ()