Luminosity From Extreme

سمفونی مبايل و بالشت خيس

نصفه شب است. حدودن ۲. صدایی با نفسهای عمیقش در خواب آمیخته می شود. نمی فهمد از کجاست٬ اخمهایش را در هم می کشد٬ کم کم از عمق بالا می آید٬ صدا واضح تر می شود٬ هنوز چشمهایش بسته است٬ تمام نیرویش را جمع می کند که صدا را تشخیص دهد٬ باز هم واضح تر می شود٬ مبایل است. برش می دارد و سعی می کند چشمهایش را باز کند و روی صفحه را بخواند. حتم دارد که اشتباه است٬ با این حال با تمام بی میلی چشمهایش را باز می کند و خشک می شود. نامی را می بیند که همیشه منتظر دیدنش بوده٬ نمی تواند ساعت را حساب کند ولی حتم دارد که خیلی دیر است٬ گوشی را بر می دارد و فقط نامش را صدا می زند.اشکهایش بالشتش را خیس می کنند.  مکالمه کوتاه است ٬ او هم از وسط خواب بیدار شده و شماره گرفته . هنوز گیج است٬ هنوز مطمئن نیست بیدار باشد٬ از صدایی که می شنود شوکه است٬ در همان بهت مکالمه تمام می شود و می خوابد . با یک لبخند ضعیف.

***

همه با هم شمال هستند. ۴ روز تعطیلی است٬ توی ویلا . ولی همه چیز فرق کرده٬ صحنه به نظرش دو رنگ می رسد٬ نارنجی و سفید٬ یا سبز و سفید. دقیق تشخیص نمی دهد. مادرش کاست جدید دوست قدیمی اش را که خواننده است و کاستش تازه در آمده را می آورد. کاست رنگ و رو رفته با جلد مشکی٬ مال زمانهای کودکی مادرش. دستگاه ضبط صوت آنقدر قدیمی است که باورش نمی شود. با آدمهای حال به گذشته ها پرتاب شده. دوست خواننده اش به مناسبت عید فطر برنامه دارد... همه این پرتاب به گذشته را طبیعی میدانند٬ بهت زده است٬ از کاست دوستش آهنگهای افتضاحی بیرون می آید٬ تعجب می کند٬ صدا کم کم فید می شود...

هنوز شمال. هنوز ویلا. دوست قد بلند خانوادگیشان این همه راه را از تهران برای او آمده. جلوی همه محکم بغلش میکند و می بوسدش. او همچنان گیج و منگ نگاهش می کند. نگاه شماتت بار٬ که چرا جلوی همه٬ مگر نمیخواستی کسی نداند. می گوید دیگر همه باید بدانند. تمام مدت بغلش کرده ٬ همه هم با لبخند تبریکانه نگاهشان می کند. در بغلش معذب است٬ احساس می کند در مقابلش کوچک است٬ دوستش ندارد٬ با خودش می گوید نه . این نه ! نمی تواند حرف بزند٬ نمی تواند اعتراض کند. در فکرش فقط صورت کسی نقش می بندد که آنجا نیست. بغضش را دیگر نمی تواند فرو دهد. احساس می کند در اعماق این گذشته ها و در آغوش بزرگ کسی که بزور مالکش شده٬ برای همیشه محبوس است. صداهای اطرافش فید می شوند و صدایی از دورها با رویایش آمیخته و بلند تر می شود٬ صحنه ها یکدفعه محو می شوند و صدا واضح تر می شود.مبایل است. برش می دارد و سعی می کند چشمهایش را باز کند و روی صفحه را بخواند... صورت او همچنان در ذهنش نقش بسته و با صدایش که از آن طرف خط می آید پر رنگ و پر رنگ تر می شود. اشکهایش بالشت را خیس می کند.

+ FarNice ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳
comment نظرات ()